تبليغاتX
کوهدشت سیتی
 
بر سر آنم كه گر ز دست بر آيد / دست به كاري زنم كه غصه سر آيد
 
حاتم طائي را گفتند از تو بزرگ همت تر در جهان ديده اي يا شنيده اي؟گفت:بلي،روزي چهل شتر قربان كرده بودم امراي عرب را. پس به گوشه صحرايي به حاجتي برون رفته بودم،خاركني را ديدم پشته فراهم آورده،گفتمش به مهماني حاتم چرا نروي كه خلقي بر سماط* او گرد آمده اند،گفت:

        هر كه نان عمل خويش خورد                    منــــت حـــــاتم طـــائي نــــــــبرد

   من او را به همت و جوانمردي از خود برتر ديدم


فضول کوهدشتی : چند روز پیش شاهد ماجرایی بودم که حیفم آمد برای شما ننویسم ، مردی ( شاید هم یک نامرد )  برای اینکه بتواند با پولی که از من و دیگران می گیرد برود گوشه ای و خود را بسازد چنان التماس میکرد تو گویی زن و فرزندش گرسنه در خانه منتظر او بودند ( معتاد بود ) جالب اینکه می گفت من مثل دیگران اظهار نمی دارم مسافر هستم و یا تازه از زندان آراد شده ام ، مردانه می گویم می خواهم  خودم را بسازم و خمار هستم ، بدون فوت وقت بیاد حکایت بالا افتاد و بر غیرت آن مرد خاکن احسنت گفتم  و از سر ترحم اندک پولی هم به آن مردک دادم ، نمی دانم کار خوبی کردم یا نه ؟

  نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط فضول کوهدشتی   | 

بیائیم از امروز با خود عهد ببندیم به عنوان یک کوهدشتی  هر کدام از ما یک کار مفید برای شهرمان انجام دهیم٬ باور کنید قطره قطره دریا می شود ٬  نگوئیم بمن چه ؟ یا به ما چه ؟

ما می توانیم شهرمان را همچون دیگر شهر ها آباد و زیبا ببنیم .

بر همین اساس اهل فکر می توانند با ارائه راهکار مسئولین شهر را در انجام کارها یاری دهند ٬ شما می توانید راهکارها و پیشنهادات خود را در همین وبلاگ ثبت نمائید تا به اطلاع مسئولین برسد ٬در نهضت بزرگ پیشنهادات به مسئولین کوهدشت شرکت نمائید .

  نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 9:5 قبل از ظهر  توسط فضول کوهدشتی   | 

دختر سوخته و خرید خانه

دوستی برام تعریف کرد ، دنبال يه خانه براي خريد مي گشتيم دم يه بنگاهي تو دلم از خدا خواستم همينجا كارمون رو درست كنه و خونه رو بخریم ،  وارد بنگاه كه شديم ديديم يه پيرمردي داره در مورد فروش خانه اش با بنگاهي صحبت ميكنه توجهم جلب شد و سر صحبت رو باهاش باز كردم

خيلي سريع صحبتمون گرم شد و ...رفتيم ديدن خونه اش ،  وقتي داشتيم خونه اش رو وارسي ميكرديم ...ديديم يه خانم جواني كه توان تكون خوردن رو هم نداشت روي تخت بستريه ...با صورتي سوخته ، در واقع اون خانم جوان عروس اون خانواده بود كه بر اثر يه فرهنگ غلط و دردناك شديدا دچار سوختگي شده بوده و به عبارتی خودش را آتش زده بوده ، دردی که متاسفانه در کوهدشت ما هنوز درمانی برایش درست نشده است ، از صحبتهای پیرمرد فهمیدم  که برای تامین مخارج  درمان دختره  مي خواهند خانه رو بفروشن و يه خونه كوچيك تر بخرن،  اون خونه براي ما مناسب نبود و معامله مون هم نشد اما فهميدم كه خدا ما رو اونجا فرستاده بود تا هم قدر نعمت سلامتي مون رو يادمون بندازه ...هم با اون حالي كه با ديدن اون صحنه بهمون دست داد از ته دل برای اون دختر  دعا كنيم...و شايد هم براي اينكه يه روزي مثل شمايي بياد اينجا و اين مطلب رو بخونه و از ته دل براش دعا كنه خودم كه اين مطلب رو الان دارم مينويسم بغضم گرفته و دعا می کنم هیچ همشهری دچار این بی فرهنگی نشه .

به امید روزی که از این دست خبرها را در کوهدشت نشنویم

  نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 0:32 قبل از ظهر  توسط فضول کوهدشتی   | 

زني با لباسهاي كهنه و نگاهي مغموم، وارد خواروبار فروشي محل شد و با فروتني از فروشنده خواست كمي خواروبار نسیه به او بدهد. وي گفت كه شوهرش بيمار است و نمي­تواند كار كند، كودكانش هم بي­غذا مانده­اند. فروشنده به او بي­اعتنايي كرد و حتي تصميم گرفت بيرونش كند. زن نيازمند باز هم اصرار كرد. فروشنده گفت نسيه نمي­دهد. مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي­شنيد به فروشنده گفت: ببين خانم چه مي­خواهد خريد او با من. فروشنده با اكراه گفت: لازم نيست، خودم مي­دهم! از روی تمسخر گفت :  فهرست خريدت كجاست؟ آن را بگذار روي ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر !

زن لحظه­اي درنگ كرد و با خجالت، تكه كاغذي از كيفش درآورد و چيزي روي آن نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت. مرد مغازه دار و مشتری اش  با تعجب ديدند كه كفه ترازو پايين رفت. خواروبار فروش باورش نمي­شد اما از سرناباوري، به گذاشتن كالا روي ترازو مشغول شد تا آنكه كفه­ها با هم برابر شدند. در اين وقت؛ فروشنده با تعجب و دلخوري، تكه كاغذ را برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته است. روي كاغذ خبري از فهرست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود كه نوشته بود: اي خداي عزيزم! تو از نياز من باخبري، خودت آن را برآورده كن. فروشنده با حيرت كالاها را به زن داد و در جاي خود مات و مبهوت نشست.


فضول کوهدشتی : راستی به عنوان یک انسان چقدر به چنین آدمهایی که خیلی از آنها درو بر ما هستند توجه کرده ایم ، باور کن بعضی را در همین کوهدشت خودمان می شناسم که بواسطه حوادث و اتفاقات ماورایی به مال و مکنتی رسیده اند و اکنون نعوذبالله خدا را هم بنده نیستند ، ما به عنوان انسان وظیفه داریم برای شکران آنچه خدا به ما داده است گاهی در حد توان کمک حال اینگونه افراد باشیم تا خدای مهربان نگاه خود را از ما نگیرد .

  نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط فضول کوهدشتی   | 

یک داستان جذاب (حتماً بخوانید )

پسر بچه شروري اطرافيان خود را با سخنان زشتش ناراحت مي كرد. روزي پدرش جعبه اي پراز ميخ به او داد و گفت : هر بار كه كسي را با حرف هايت نارحت كردي ، يكي از اين ميخ هارا به ديوار انبار بكوب .
روز اول پسرك بيست ميخ به ديوار كوبيد ، پدر از او خواست تا سعي كند تعداد دفعاتي كه ديگران را مي آزارد ، كم كند . پسركت تلاشش را كرد و تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر و كمتر شد.
يك روز پدرش به او پيشنهاد كرد تا هر بار كه توانست از كسي بابت حرف هايش معذرت خواهي كند ، يكي از ميخ ها را از ديوار بيرون بياورد. روزها گذشت تا اين كه يك روز پسرك پيش پدرش آمد و با شادي گفت : با ، امروز تمام ميخ هارا از ديوار بيرون آوردم!
پدر دست پسرش را گرفت و با هم به انبار رفتند ، پدر نگاهي به ديوار انداخت و گفت آفرين پسرم كار خوبي انجام دادي ، اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن . ديوار ديگر مثل گذشته صاف و تميز نيست . وقتي تو عصباني مي شوي و با حرف هايت ديگران را مي رنجاني ، چنين اثري بر قلب شان مي گذاري ، تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون بياوري ، اما هزاران بار عذر خواهي هم نمي تواند زخم ايجاد شده را خوب كند .


فضول کوهدشتی : واقعیتی در کوهدشت ما وجود دارد و آنهم غیر ارادی بودن رفتار ما در مواقع عصبانیت است ،  همین مسئله باعث می گردد فجایع همچون قتل بوجود بیاد که متاسفانه آمار بالایی هم در شهر ما دارد ، بیائم با درست اندیشیدن کمک کنیم که کمتر این مسئله را در شهر و حتی روستاها شاهد باشیم .

 

  نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط فضول کوهدشتی   | 

1-جناب فضول باشی آنهایی که کشته می شوند یا باتوم می خورند و... برای آن است که جنابعالی خودت را سانسور نکنی و بدون هویت نه در دنیای واقعی (کوهدشت)بلکه در دنیای مجازی خودت را با نام فضول معرفی نکرده ونام واقعی ات را بی هیچ واهمه ای در وبلاگت بنویسی وبه آن افتخار کنی.
2-به هرکه رای داده باشی اگر در مقابل دزدیده شدن دست کم 3میلیون رای (به گفته کدخدایی سخنگوی شورای نگهبان) ساکت بنشینی فرصت طلبی بیش نیستی چون میزان رای ملت است.
3-حق مردم را ندیدن یعنی دیکتاتوری.نشستن در سایه دیکتاتور در شان ایرانی نیست.هزاران هزار شهید تاریخ پرآوازه ایران گواه آن است.
4-مرگ با عزت بهتر زندگی در ذلت است.


فضول کوهدشتی : دوست عزیز از اینکه در مورد مطلبی از اینجانب اظهار نظر کرده ای ممنونم ، اما ....

۱- عزیز جان برادر ، اینگونه اعتراض به روند انتخابات کاری بیهوده و بس ناصواب است و بدون تردید نتیجه ای جز هرج و مرج ندارد ، عده ای فرصت طلب در صدد سوء استفاده از این موقعیت هستند که کشور را به آشوب بکشانند و این اصلاً جالب نیست .

۲- فرض را بر این بگیرید که این نظام ساقط شود و عده ای دیگر بر مستند بنشینند ، آیا آنها را می شناسی ، من بنا بر آنچه که ضرورت دارد در این حوزه مطالعاتی دارم و شناختم از گروههای اپوزوسیون به گونه ای است که هیچ کدام را شایسته تر از مسئولین کنونی برای صدارت بر ایران نمی دانم .

۳- من خودم را سانسور نکرده ام ، بنا بر ضرورت و اینکه با اکثر کسانی که سعی کرده ام تیغ انتقادم بر مسئولیت آنها کار ساز باشد آشنایی دارم بطور شخصی دوست ندارم شناخته شوم ، این گونه برای من راحت تر است و بدون رودر وایسی  می نویسم آنچه را دوست دارم .

۴-  جالب است بدانی من به کسی رای دادم که رای نیاورد ، ولی باید قاعده بازی سیاسی را پذیرفت ، دوست عزیز متاسفم از اینکه شما هم موج های شعاری داخل خیابانها را با آنچه از صندوقها بیرون آمد اشتباه گرفتی ، میدانی چقدر رای در روستا ها وجود دارد ، ایران فقط تهران نیست .

۵- ...

  نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط فضول کوهدشتی   | 
۱- با توام تويي كه اين روزها آشوب گر ناميده مي شوي و من خوب ميدانم كه تو آشوبگر نيستي....تو موجودي قابل ترحم وبدبختي ... با توام تويي كه اين روزها اغتشاشگر  ناميده ميشوي و من خوب ميدانم كه تو اغتشاشگر نيستي ...توتنها لايق اشك تمساح یک سياه در ينگه دنيايي ...با توام تويي كه روزهاي شيرين ملت را با تلخي جهالت وجودت لگد مال كردي ...با توام تویی که نفس ات بي عزت و وجدانت فرومايه و عقلت بي مقدار است...ننگ بر تو باد...

۲- و اكنون با توام تويي كه اين روزها در پس نقابي دروغين سردمدار سكوتي با موج سبزبودي! (و من تازه معنای سکوت را فهمیده ام!)ولي با ندانم كاري هايت، با بيانيه هايي بي سر وته  ومغرضانه كه يكي پس از ديگري  روي تلكس سايت هاي خبري داخلي و خارجي رفت  و ناخواسته بستري پوششي فراهم آورد براي نقشه هاي از پيش تعيين شده  بي وجدان هاي تروريست (آنهایی که نشاندن گلوله گرم بر جان مردم بی گناه وبه آتش کشیدن مقدساتشان را آزادی خواهی مینامند...مرگ بر این آزادی ..مرگ...) و شروع آشوبهايي كه شهرم را به چالش كشيد ...تو را نمي بخشم ...و خوشحالم كه انگشتم براي كس ديگري جوهري شد...واگرغیر از این می کردم هرگز خود را نمي بخشيدم...هرگز... چرا كه در سبزی ات ردي از خون و خشم و آتش و توطئه ديده امراستي ...شك دارم كه بداني وطن را با چه (ت،ط؟!؟) اي مينويسند... شک دارم...

  نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 1:6 قبل از ظهر  توسط فضول کوهدشتی   | 

من یه  اعتقاد دارم که خیلی هم بر درست بودن آن مصر هستم ٬ مطمئن هستم خیلی ها با این عقیده من مخالف هستند و اصلاً قبول ندارند و شاید مرا هم بی نوعی بی عقل و ... تصور نمایند .

 و اما عقیده من ، اعتقاد دارم اگر در مورد شما بد بگویند بهتر از این است که هیچی نگویند ، به عبارت دیگر شما به نوعی مطرح هستی و این خودش یک امتیاز است و البته باید از این موجی که به سمت شما ، چه مثبت و چه منفی ایجاد میشود استفاده لازم را ببرید

همیشه از انتقاداتی که از شما میشود با آغوش باز استقبال کنید چرا که طرف اگر هم دشمن شما هم باشد بدون اینکه  بخواهد به شما کمک می کند که ایرادات خود را بهتر بشناسی ، شناختن ایراد هم یعنی رفتن به سمت کمال ...

فکر می کنم حالا با من هم عقیده شدید ، یا شاید هم نه ، بحر حال شما هم می توانید نظر خود را برایم بگوئید بدون تردید همه نظرات شما را می خوانم

  نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 2:49 بعد از ظهر  توسط فضول کوهدشتی   | 

آقاي رييس جمهور! سلام

من امروز تصميم گرفتم با جوهر جمعه ها براي تو نامه بنويسم. يادت هست چه جمعه هايي را از سر گذرانيده‏ايم؟

جمعه ها و شعر بلند نماز در خيابان هاي پر سجاده ، جمعه ها و تشييع « شمشاد قامتان» تا باغ شهادت؛ جمعه و گيسوي پريشان زنجيرهاي عاشورا؛ جمعه و نغمه داودي زبان هاي روزه دار که در «روز قدس» ستاره صهيون را نگون مي خواهند... جمعه ها و شهنامه يکدلي ايرانيان در بحر متقارب خيابان آزادي.

آقاي رييس جمهور!


ادامه مطلب
  نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 8:54 قبل از ظهر  توسط فضول کوهدشتی   | 
مواظب باشید خیلی ها دارن از این موقعیت سو ء استفاده می کنند

  نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 9:54 بعد از ظهر  توسط فضول کوهدشتی   | 

« آیا لر بودن جرم است؟ »

این سوال روزها و ماههاست ذهن مرا به خود مشغول كرده ، بارها و بارها ناامیدانه از خودم پرسیدم « آیا لر بودن جرم است؟ » اما هر بار دست از پا درازتر از كوچه پس كوچه های ذهنم بیرون می آیم و ناامیدانه به دنبال كسی می گردم كه جواب این سوال را آرام در گوشم بگوید! ماجرای این سوال هم به سالهای سال بی لیاقتی مسئولان استان برمی گردد.

سالها پیش طرح انتقال «پرو‍‍‍ژه ی پتروشیمی لرستان» مطرح شد و به مراحل نهایی رسید ، شور و غوغایی وصف ناشدنی بین مردم استان به ویژه شهرستان كوهدشت به پا شد ؛ انگار از خوابی سیصد ساله ! بیدار شده بودیم . بالاخره گوشه چشمی به این مردم شده بود . در آن روزها « پتروشیمی » مهمترین و پر كاربردترین كلمه ای بود كه از زبان مردم شنیده می شد ، جشن بود و شادی ؛ مادران رویای ِ دیدن ِ فرزندان شاغل ِ خود را می دیدند و جوانان امیدوار به سروسامان گرفتن ِ بی سامانی هایشان ، اندك مسئولان ِ دلسوز ِ شهرستان نیز چشم امیدشان به كاهش چند درصدیه بیكاری ِ جوانان در جوانترین شهر كشور ، اما تند باد بی عدالتی و بی لیاقتی ِ مسئولان ِ استان و شهرستان بار دیگر گریبان گیر جوانان ِ این مرز و بوم شد و نام پتروشیمی لرستان به روانی ِ آبهای آن به « پتروشیمی اراك » تغییر نام داد !!!

اكنون سالهاست كه جوانان لرستانی به ویژه كوهدشتی هر بار كه به امید رهایی از بیكاری رخت غربت می پوشند و عازم تهران و دیگر ولاد ِ غریب می شوند نام ِ درشت شده ی « پتروشیمی اراك » بر سر در پتروشیمی ای كه سند زده شده به نام آنان بود چون بغضی درشت در گلوشان می نشیند و آتش ِ چشمكزن ِ آن جگر ِ خونین شده ی آنان را خاكستر می كند .

منبع : http://www.tiam63.mihanblog.com/

  نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط فضول کوهدشتی   | 

در زندگی هر کدام از ما ممکنه فراز و نشیب­های بسیار زیادی وجود داشته باشه. ممکنه بعضی وقتها ما دچار مشکلاتی بشیم که اکثراً خودمون اونها رو رقم زدیم و زمانیکه با اونها دست و پنجه نرم می­کنیم ممکنه شکست بخوریم و این شکست رو ، دست تقدیر ، سرنوشت و... بدونیم. در صورتیکه اصلاً اینطور نیست. خود ما همه کارها رو انجام دادیم. بهتره توی زندگیمون همیشه قدر اون چیزی که هستیم رو بدونیم و همه تلاشمون در این باشه که روز به رزو بهتر و مهربانتر بشیم. 

  نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط فضول کوهدشتی   | 
مهرزاد غنی پور : زنان کوهدشت از بیکاری گله می کنند از اینکه همه روزها برایشان تکراری است و روزی نیست که تغییری را تجربه کنند. آنها شب ها در کوچه گرد هم می آیند تا با هم درددل کنند که گاه این شب نشینی تا ساعت چهار صبح ادامه پیدا می کند.این زنان در طول روز به کوچه می آیند اما دختران مجرد شب هنگام به جمع آنها می پیوندند.زهرا دانشجوی 23 ساله در آغاز مراسم شب نشینی به در خانه همسایه ها می رود و زنگ ها را به صدا درمی آورد.

ادامه مطلب
  نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط فضول کوهدشتی   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM