بر سر آنم كه گر ز دست بر آيد / دست به كاري زنم كه غصه سر آيد |
آقا باورکنید بعد از یک سال تلاش و کار نیازه که این روح و روان رو با یه سفر صفا داد ٬ منو تا بعد از ۱۵ فروردین فراموش کنید انشالله بعد از آن با توان بیشتری در خدمت شما خواهم بود٬ برای همه شما سالی خوب و بدور از بدی های روزگار چه خود ساخته و دیگر ساخته آرزو دارم
موفق باشید و سال نو همه شما هم مبارکباد انشالله
با آرزوی
12 ماه شادی .
52 هفته پيروزی ،
365 روز سلامتی ،.
8760 ساعت عشق ،
525600 دقيقه برکت .
3153000 ثانيه دوستی .
سال نو مبارک باد
نمی دانم این رسم غلط کی میخواد از جامعه ما ریشه کن بشه؟ این رویه ناصواب کی میخواد از عمل ما ترک بشه؟ این عادت نادرست کی میخواد از جانب ما رها بشه ؟ پیش داوری و زود قضاوت کردن رو می گم !
ماجرایه خودسوزی این بنده خدا یه باره دیگه زنگه خطر رو بصدا درآورد ، هم برای من و شما هم برایه اونا ( مسئولین ٬ اگه بفهمن ) ! اونهائی که تصمیم می گیرن و فرمان میدن ، اونهائی که قدرت دارن و هر جور که بخوان عمل می کنن ،اونهائی که قلم تو دستشونه و هر طور که بخوان می نویسن ! اونهائی که بلندگو جلو دهنشونه و هر نحو که بخوان حرف میزنن !
من کاری ندارم این آقائی که خودشو آتیش زد و سوزاند جانباز بود یا معتاد ، روانی بود یا عاقل ، بیکار بود یا شاغل ، اما مطمئنم آدمی که مشکل نداره و سرش به زندگیش بنده هرگز نمیاد دست به این کاره خطرناک بزنه !
اما اینکه یه عده زود پیش داوری کنن و موضوع رو به اینطرف و اونطرف ربطش بدن خیلی بده ، تو همین چند روز چه حرف و حدیثی که از همه جا و همه کس راجع به این بنده خدا نقل نشد ! یکی کوبید و یکی دفاع کرد ، یکی متهم کرد و دیگری تبرئه ! که چی ؟ میخوان نفس عمل رو بد نشون بدن ، میخوان بگن این بابا تعادل نداشته که دست به این کار زده ! خب اینو همه میدونن اما آیا چاره کار همینه ؟
خیلی بده که یه روز یکی رو به جاسوسی متهم میکنن و یه روز ازش دلجوئی میکنن، یه روز یکی رو دکتر خطاب میکنن و روز دیگه حیثیت شو به باد میدن، یه روز یکی رو جانباز و رزمنده قلمداد میکنن و روز دیگه معتاد و روانی ش می کنن ! خلاصه یه روز یکی رو به عرش می برن و روز دیگه با سر به زمینش می زنن!
خوب گفته بودن قدیمیا که "زبان در کام گرفتن به از حرف نادرست" ! حالا هرکس که میخوای باش، وزیر یا وکیل یا مردم عادیه کوچه و بازار ! تا کی باید چوب این پیش داوری ها رو بخوریم ؟!
استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند: پنجاه گرم , صد گرم و ... استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمیدانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد. شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمیافتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى میافتد؟ یکى از شاگردان گفت: دستتان کمکم درد میگیرد. استاد: حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟ شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دستتان بیحس میشود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج میشوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات میشود؟ من چه باید بکنم؟ شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقاً. مشکلات زندگى هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانیترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگهشان دارید، فلجتان میکنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود. فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهمتر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمیگیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار میشوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش میآید، برآیید!
دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!
بهانه مطلب بالا چیست ؟ واقیع آن است ما در کوهدشت مشکلات روانی فراوانی داریم که گاهی به حدی میرسد که ظرفیتمان را از دست می دهیم و منجر به خود کشی میشود ٬ بیائیم ما هم شب که میخوابیم همه مشکلات آنروز را بدور بریزیم و خود را آنشب آزاد کنیم
از همه عزیزانی که این روزها به وبلاگ کوهدشتی سیتی مراجعه می کنند و مطلب جدیدی نمی بینند بشدت معذرت میخواهم ، شرمنده ام
باور کنید این روزها بعلت مشغله کاری بشدت در گیر هستم و صد البته ناراحت از اینکه نمی توانم بنویسم ، در اولین فرصت باز هم با شما و در کنار شما خواهم بود مرا ببخشید
فضول كوهدشتي عزيزم سلام به روي ماهت
ميدانم رزمنده اي ودردمند ودلسوخته انقلاب ، ميدانم زخم خورده از دست خانها وفئودالها ونوكرانش هستي ،چون درنوشته هايت از بيچارگان وپابرهنه ها حرف مي زني ، ميدانم دور از كوهدشتي اما در دلت با همشهريهايت هستي اما نمي خواهم بيشتر بدانم چون قلبم با تو عجين شده است.
امروزدر مسيرم چند لحظه اي خودرا به احساس پاكتان سپردم خوشم آمد از اين همه احساس مسئوليت دربرابر خون شهداء ٬ امام شهداء اما چاره درچيست ؟
دنيا ميل است و رغبت ٬ وقتيكه بدست نااهل بيفتد همين است ٬ متولي امري كه تا ديروز كنارگود نشسته بود وبه زمين وزمان اهانت ميكرد فقط به خاطر راي به نماينده اي بايد برمسندي بنشيند كه لیاقتش را ندارد نه دلش براي انقلاب ميسوزد ؟ چون اصلا انقلابي نبوده اند ونه براي شهدا ورزمندگان قلبش مي طپد ؟ زيرا اهل جبهه وجنگ نبوده اند ٬ او لاشخوري بوده در انتظار شكار شيران وحال لباس رزم پوشيد ورزم آوران را از حقوقشان محروم مي كند ٬ ادارات كوهدشت پر از پارتي بازي رفيق بازي نماينده بازي و... شده ٬ بوئي از انصاف ومروت نمانده .
قبلا براي استخدام اطلاعيه وشرايطي بود ٬ اما حالا نامردي وپست فطرتي را بنام شركت هاي خصوصي در ادارات به صورت دلال بازي درآورده اند تا اعتراض مي كني مي فرمايند بخش خصوصيه ؟ مگربخش خصوصي تابع قانون نيست ؟ اگر هست چرا ازقانون طبعيت نمي كند ؟ وامصيبتا به حال اين مردم و.... ؟
آنوقت میگویند چرا جانبازی خودش را آتش زد ؟......
توضیح کوهدشت سیتی : راستش این مطلب تکراریه ٬ اما از اونجایی که دوست دارم خیلی ها این مرد بزرگ را بهتر بشناسند این پست رو به مناسب ایام عزای پیغمبر اکرم (ص) مجدد زدم تا خیلی ها مطلب را بخوانند ٬ ضمن دعوت همه شما برای قرائت فاتحه برای روح این مرد بزرگ دوست دارم احساسات پاک خود را در قسمت نظرات درج نمائید
راستش نمی دانم برای این مطلب چه تیتری بزنم ٬ خیلی تیترهای جالب به ذهنم رسید ٬ همه هم به نوعی مناسب مطلب هستند ٬ ولی انتخاب سخته ٬ بخاطر همین هم با پوزش از شما برای این مطلب میخوام چند تیتر بزنم .

موءذن سحرهای رمضان کوهدشت دیگر اذان نمی گوید
قدیمی ترین موءذن کوهدشت دارفانی را وداع گفت
مردی که پنجاه سال نماز شبش ترک نشده بود از دنیا رفت
قاسم امرایی پیر غلام امام حسین دارفانی را وداع گفت
نماد عاشورا در کوهدشت امسال خاموش بود
و بلاخره
( دو طفلان مسلم کوهدشتی امسال بی بابا بودند)
یک - همه تیترهای بالا در مورد مردی است که مردم کوهدشت سالهای متمادی به بودنش در روزهای عاشورا عادت کرده بودند ٬ عاشورا را با قاسم تعزيه خوان بهتر و زیباتر درک می کردند ٬ او که بی ریا و با اخلاصی مثال زدنی نمادی کامل از یک پیرو و پير غلام امام حسین بود در روزهای محرم و مخصوصاً شب و روز عاشورا برای خودش برنامه ای خاص و منحصر به فرد داشت ٬ اگر بگویم او به تنهایی یک هیئت بود بدون تردید اغراق نیست ٬ ساعت ۸ شب عاشورا خود را گل مالی میکرد و تمام تکیای شهر را با نوای شیرین و دلنشین آقام هی رو آقام هی رو می گشت ٬ من که سالها با این صدای خو گرفته ام الان که این مطلب را می نویسم با چشماني اشك آلود صدای حزن آلود و منحصر به فرد قاسم امرایی مردي با صفا و عاشورايي در گوشم طنین انداز است٬بدون شک حزن صدای او برای خیلی ها از کوهدشتی های اصیل خاطره انگیز است . قاسم امرایی مردی بود که نه از سر ریا ٬ بلکه با معرفت و شوقی زایدالوصف آقا و مولایش را صدا میزد و بعضاْ به اعتراض های کوته فکران که گاهی نگاهی تنگ نظرانه به صفا و سادگي او كه در واقع معرفتي زيبا نسبت به سرور شهيدان بود داشتند فقط یک جمله می گفت : شما نمی دانید ٬ اين نوعي عاشقي است بين من و مولايم حسين و براستی الان برای همه مشخص شده است که محبوبیتی که در طی سالیان تعزیه خوانی داشت بی ارتباط با اخلاص ٬ صفا ٬ و كعرفت واقعي او نبود ٬
دو - درزمانی که کوهدشت فاقد برق و به تبع سیستمهای صوتی امروزي بود با صدا و حنجره خاص خود در چهار جهت اذان را برای مردم می خواند تا جایی که مردم آنزمان به نوای دلنشین اذان قاسم اذان چی عادت کرده بودند ٬ این عادت او تا زمان رحلتش و بخصوص در سحرهای ماه مبارک رمضان هیچ گاه فراموش نشد ٬
سه - یکی ازاقوام که مراودات زیادی با او داشته است می گفت : این مرحوم هیچ وقت آلوده به حرام نشد و به همين سبب خداوند هیچ وقت سعادت خواندن نماز شب را از او سلب نکرد ٬ به نقل ازعلی محمد امرایی فرزند ارشد اين مرد بزرگ شنیدم که شبی از طبقه بالای خانه صدای گریه ای می آمد ٬ سراسیمه به طبقه بالا رفتم به محض اینکه لامپ را روشن کردم صدا خاموش شد ٬ متوجه شدم که صدای پدرم بود وقتی جویای احوالش شدم با اکراه گفت : در حال راز و نیاز با امام حسین بودم ٬نگران نباشيد ٬گريه ام بخاطر همين بود. ایشان در ادامه بیان داشت : پدرم فقط روز ها و ایام محرم عاشورایی نبود بلکه در تمام سال ذکر و نام امام حسین بر لبانش بود تا جایی که در آخرین لحظات عمر همچنان نام زیبای حسن بر لبان او جاری بود ٬
چهار ـ یکی از شهرداران سابق کوهدشت که الان دوستی خوبی با هم داریم وقتی متوجه شد میخوام در مورد این مرد بزرگ مطلبی بنویسم به یاد خاطره ای از ایشان افتاد و آنرا را چنین بیان داشت : زمانی که شهردار کوهدشت شدم چند بار ایشان را دیدم و از آنجایی که بنا بر شخصیت بارز دینی ایشان همیشه عرض ارادت از اموراتی بود که بر خود لازم میدانستم در مقابل ایشان بجا بیاورم ٬ در یکی از این ملاقات ها ایشان بیان داشت با شما کاری دارم و منهم به تصور اینکه شاید همچون دیگر شهر وندان نیازی داشته باشد که در حوزه مسئولیت من باشد بیان داشتم خواسته اش را مطرح نماید ولی ایشان گفتند که به محل کارتان می آیم ٬ من اصرار کردم لازم نیست شما زحمت بکشید بفرمائید بنده با کمال میل خواسته شما را انجام می دهم ٬ اما ایشان همچنان مصر بودند که این خواسته را در محل کار بنده مطرح شود ٬ بلاخره آنروز فرا رسید و ایشان به دفتر بنده آمدند ٬ مثل روزهای قبل چند نفری در دفتر بنده بودند ٬ در حضور آنها از وی خواستم خواسته اش را مطرح نماید ولی ایشان با ایماء و اشاره به من فهماند که میخوام خصوصی باشد ٬ من که حسابی کنجکاو شده بودم زمینه را برای این امر فراهم آوردم و بشدت هم مشتاق بودم تا بدانم خواسته او چیست و چه چیزی را از من میخواهد ٬ لحظه موعود فرا رسید و من منتظر مطرح کردن خواسته این مرد بزرگ ٬ بادست خودش درب را بست و اطمینان نمود که کسی دیگر صدای ما را نمی شنود ٬ من که تا حالا فکرم هزار راه رفته بود همچنان منتظر بودم ٬ حالا من از شما خواننده محترم این سطور می پرسم شما فکر می کنید خواسته اش چه بوده است ؟ شهردار وقت اینگونه ادامه میدهد او در کمال سادگی فقط یک جمله به من گفت : حالا که در این مسئولیت قرار گرفته ای از خدا بترس تا موفق باشی ٬ او این جمله را گفت و رفت و مرا در بهت و حیرتی که قرار گرفته بودم تنها گذشت .
پنج ـ مرغ فروشی می گفت او در ماه مبالغی را نزد من می گذاشت و می گفت: اگر کسانی آمدند و پولی برای خرید نداشتند از این مبلغ استفاده کن و اینکه او برای آنچه انجام میداد هیچگاه از کسی مبلغی را مطالبه نکرد و همه اش در راه خدا و حسین ابن علی (ع) بود
و در آخر اینکه امسال عاشورای کوهدشت بشدت قاسم تعزیه خوان طفلان مسلم را کم داشت ٬ نبودش کاملاً محسوس بود ٬ خیلی ها سراغش را می گرفتند و وقتی متوجه می شدند دیگر غرش صدای قاسم امرایی پیر غلام امام حسین را که در حمایت از طفلان مسلم بگوش نمی رسد اشک در چشمانشان حلقه می زد و می گفتند حیف ٬ حیف که عاشورایمان بی قاسم چوپان رنگ دیگری دارد .
در مورد این مرد می شود کتابها نوشت ٬ می شود او را به عنوان مردی بزرگ برای اعتبار کوهدشت مطرح کرد ٬ بیائیم بزرگانمان را بهتر بشناسیم

بیشتر گروه های ضد انقلاب در منطقه کردستان او را می شناختند٬ محال بود جایی ماموریت برود و موفق نشود ٬ ایجاد انگیزه و روحیه در نیرو از نکات بارز اسماعیل بود تا جای که همه دوست داشتند با او به عملیات بروند ، شجاعت و سماجت او در تعقیب ضد انقلاب معروف بود ٬ ساعتها در کوه های بوکان و کردستان در تعقیب ضد انقلاب بود و آنها هم که از این جدیت او اطلاع داشتند ٬ در مقابله با او و گردانش بشدت در هراس بودند ٬ با دوستان شوخ طبع بود و هرگز دوست نداشت کسی از دست او ناراحت شود ٬ علیرغم اینکه در کسوت فرماندهی گردان بود توجه اش به نیروهای عادی گردان اهمیت فراوانی برایش داشت تا جایی که اکثر سربازانی که در گردان تحت امر او خدمت میکردند بعد از خدمت نیز ارتباط خود را با وی قطع نمی کردند ٬ همچنین با متهمین حزبی که دستگیر می شدند رفقات دوستانه ای داشت بگونه ای که بعضی مواقع این حرکت وی از سوی سپاه مورد بازخواست قرار می گرفت ٬ در صورتی که همین برخورد مناسب و انسانی او باعث می شد کسانیکه زمانی رو در روی او اسلحه می کشیدند حالا برای او دوستانی خوب و صمیمی باشند ٬ او می تواند اسطوره ای مناسب برای جوانان امروز ما٬ باشد اسماعیل امرایی شیر کردستان را از یاد نبریم ٬ شهدایی همچون اسماعیل سرمایه های معنوی ما برای معرفی در سطح کشور هستند ٬ بیائیم بدور از تنگ نظریهای محلی و حرف های بی خود و بی جهت که تا کنون بسیار آسیب دیده ایم از این مسئله ، با مطرح کردن این دلاوران نام کوهدشت را پر آوازه نمائیم ٬ می شود اگر بخواهیم .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|