تبليغاتX
بیائید با هم حقیقت را فریاد بزنیم کوهدشت سیتی - کوچه نشینی زنان کوهدشتی
 
بر سر آنم كه گر ز دست بر آيد / دست به كاري زنم كه غصه سر آيد
 
 
 او با این کار همسایه ها را برای نشستن جلوی در خانه پدرش دعوت و با چای از آنها پذیرایی می کند؛جلسه ای که به قول این زنان به آنها روحیه می دهد و گاه مردان کوچه همچنین جلسه ای برای خود تشکیل می دهند.شب نشینی در ساعت 11 شب آغاز می شود. 15 مادر و دختر با چادرهای گل گلی جلوی در خانه زهرا در پیاده رو نشسته اند.
هما مادر زهرا به کف کوچه که با سنگ ریزه پوشانده شده اشاره می کند: «17 سال است که در این محل زندگی می کنیم و همسرم بارها از مسوولان خواسته کوچه را آسفالت کنند اما هنوز خبری نیست. تا پارسال کف کوچه خاک بود. تابستان ها خاک می خوردیم و زمستان ها گل. سال گذشته به یکی از اقوام مان که نامزد انتخابات شورای شهر بود گفتم تنها در صورتی به تو رای می دهم که کوچه را آسفالت کنی. او هم رفت و یک کامیون سنگ ریزه در کوچه خالی کرد اما اگر دفعه دیگر رای بخواهد باید حتماً کوچه را آسفالت کند تا به او رای بدهم.»
فهیمه 35 ساله دختر دیگر هما هم از وضعیت نابسامان نظافت کوچه شکایت دارد. «هر بار در پای صندوق های رای حاضر می شویم اما نه کوچه مان آسفالت دارد، نه دخترمان کارمند است نه پسرمان، نه آشغال مان را می برند، نه تفریح داریم، نه پارک نه سینما. ماموران شهرداری آشغال ها را هر 10 روز یک بار از کوچه جمع می کردند این بود که اعتراض کردیم اگر آشغال ها را هر چه زودتر نبرند، آنها را داخل حیاط شهرداری می ریزیم.
از آن به بعد بود که حالا هر پنج روز یک بار ماموران شهرداری برای بردن آشغال ها می آیند. جالب اینجاست که شهرداری این شهر فقط سه ماشین برای جمع آوری زباله دارد.»
هما به میان حرف دخترش می دود. او طرحی هم به ذهنش رسیده است: «حالا می خواهیم کل کوچه را خیار و گوجه بکاریم. اگر هم شهرداری اعتراض کرد، می گوییم اگر این کوچه مال شماست پس چرا تمیزش نمی کنید. حتی جوی های آب را هم خودمان می شوییم.»
سوسک سیاهی به میان جمعیت می دود، دختران جوان جیغ می کشند و چند لحظه ای جلسه به هم می خورد اما دوباره سرجاهایشان می نشینند.
شیرین دختر همسایه هم از نبود امکانات تفریحی در این شهر می گوید: «در این شهر فقط دو پارک هست که یکی از آ نها محل جمع شدن معتادان است. از این گذشته دخترها نمی توانند به راحتی به پارک بروند چون پشت سرشان داستان ها ساخته می شود.»
او از سینمایی می گوید که 20 سال است نیمه کاره مانده و هنوز تکمیل نشده در حالی که این سینما تنها سینمای شهر است.
سعیده همسایه روبه رویی هم از توان اندک مردم برای خرید می گوید: «اینجا خریدها معمولاً قسطی انجام می شود چون مردم توان پرداخت پول کامل را ندارند. لیوان، قاشق، سفره و حتی قندان و جوراب را هم قسطی می خریم. همین امروز از راننده وانتی که در کوچه لوازم خانگی می فروخت، شش قاشق و شش چنگال به قیمت پنج هزار تومان خریدم اما فقط دو هزار تومانش را داشتم و بقیه پولش را هفته های بعد می دهم.»
در همین هنگام پسر جوانی که مادرش در جمع همسایه ها نشسته، از کوچه عبور می کند. مادر با چشم قدم های پسر را دنبال می کند. پسر 30 ساله دو سال است که از دختر دایی اش خواستگاری کرده اما خانواده دختر به خاطر بیکاری و نداری پسر با این وصلت موافقت نمی کنند.
فاطمه، همسایه بغلی دستش را به سمت خانه همسایه ها دراز می کند: «هر کدام از این خانواده ها دو تا سه پسر بیکار دارند. در این شهر حتی یک کارخانه هم نیست که آنها را جذب کند. دخترها هم با اینکه درس خوانده اند، بیکارند و چون جهیزیه ای ندارند نمی توانند شوهر کنند.»زهرا هم از 160 هزار تومانی که صرف رفتن به کلاس کامپیوتر کرده، می گوید: «با وجود آموزش هایی که دیده ام، نتوانستم کاری پیدا کنم. بهترین پیشنهاد منشی گری با ماهی 40 هزار تومان بود. در ضمن بیمه هم نمی شدم. البته مشکل دیگری هم هست؛ اگر یک دختر مجرد بخواهد در بخش خصوصی کار کند با او مخالفت می شود و می گویند آیا می خواهی همکار پسران مجرد بشوی؟»
فروزان فوق دیپلم حسابداری و فرزند شهید هم که کنار زهرا نشسته و به دیوار تکیه داده حرف های زهرا را تایید می کند: «برای استخدام به بانک رفتم. 20 روز پس از مصاحبه گفتند ما نیروی زن نمی خواهیم. هر چند این موضوع طبیعی است چرا که از میان بانک های کوهدشت فقط در دو شعبه آن هم دو یا سه زن مشغول به کارند.»
مهناز 20 ساله که شش ماه آموزش خیاطی در سازمان فنی و حرفه ای دیده، می گوید: «این سازمان فقط آموزش می دهد اما وام نمی دهد تا بتوانیم کارگاه خیاطی راه بیندازیم البته بازار این حرفه در کوهدشت به حد اشباع رسیده طوری که در هر کوچه چهار، پنج آرایشگاه و کارگاه خیاطی هست اما به خاطر اشباع شدن بازار آنها هم هیچ درآمدی ندارند.»
بیشتر زن های کوچه با قالیبافی آشنا هستند اما امکاناتی ندارند تا از این مهارت شان کسب درآمد کنند. یکی از آنها می گوید: «جایی نداریم تا بتوانیم قالی بفروشیم.»
حدیث دانش آموز دوره پیش دانشگاهی اما مشکل دیگری را مطرح می کند: «اگر زن ها بتوانند نمایشگاه یا غرفه های صنایع دستی بزنند، خیلی خوب است اما در شهر ما هنوز جا نیفتاده که یک زن غرفه بزند یا در غرفه اش بایستد و محصولاتش را بفروشد.»
او از یک غرفه صنایع دستی در مرکز شهر که در کنار خیابان دایر شده، می گوید که یک زن آن را اداره می کند اما هیچ گاه این زن خودش در غرفه حضور ندارد چرا که فروشندگی هنوز برای زنان پذیرفته شده نیست.
نرگس یکی دیگر از همسایه ها هم از تکراری شدن روزها می گوید: «ای کاش کارخانه ای مانند کارخانه بسته بندی لوبیا و نخود و حبوبات در شهر ما بود تا همه ما مشغول به کار می شدیم. هرچند مردها هم اینجا بیکارند و روزها سر میدان های شهر بسیاری از آنها را می بینی که نشسته اند و منتظرند تا به کارگری بروند.»
توجه زن های همسایه به شوهر فاطمه جلب می شود که در حال گذر از کوچه است. یکی از آنها می گوید: «این شوهر فاطمه است که این موقع شب (12) می رود تا گوسفندی برای فروش پیدا کند و فردا آن را بفروشد تا از این معامله هزار تومان عایدش شود.»
هما که روحیه بهتری نسبت به بقیه دارد، می گوید: «گاهی وقت ها 50 کیلو سبزی خورشی می گیریم و دسته جمعی پاک می کنیم یا 30 کیلو غوره را یک باره تمیز می کنیم.»
شادی 32 ساله که صاحب دو فرزند است به میان حرف او می دود: «بچه ها کامپیوتر، موبایل و تفریح می خواهند اما تفریحی نیست و فقط باید در خانه بنشینند.»
او جای کبودی را روی تنش نشان می دهد و ماجرا را این طور تعریف می کند: «ظهر همسرم به خانه آمد از او پرسیدم برای ناهار چه آوردی، او هم جوابم را با مشت داد وگفت از کجا بیاورم خرید کنم.»
زنان همسایه خبرهایی هم راجع به خودسوزی زنان و دختران این شهر می دهند. یکی از آنها اتفاقی که چند وقت پیش برای دختر همسایه کوچه پشتی افتاده را با آب و تاب توضیح می دهد: «دختر تازه از مدرسه به خانه آمده بود. از مادرش پرسید ناهار چه داریم اما مادر می گوید چیزی برای خوردن نداریم. دختر قبول نمی کند و برادرش سرش فریاد می کشد که وقتی مادر می گوید چیزی برای خوردن نداریم یعنی نداریم. دختر می گوید به من ربطی ندارد من گرسنه ام. بعد هم خبر خودسوزی و فوت او به گوش همه می رسد.»
حالا دیگر نیمه شب شده و زن ها تک تک خمیازه می کشند. آنها یکی یکی خداحافظی می کنند و به سوی خانه های خود می روند تا فردا شب که دوباره جلوی در خانه یکی دیگر از همسایه ها دور هم جمع شوند و درددل کنند.
  نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط فضول کوهدشتی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM