تبليغاتX
بیائید با هم حقیقت را فریاد بزنیم کوهدشت سیتی - این داستان را حتماً بخوانید
 
بر سر آنم كه گر ز دست بر آيد / دست به كاري زنم كه غصه سر آيد
 

یک داستان جذاب (حتماً بخوانید )

پسر بچه شروري اطرافيان خود را با سخنان زشتش ناراحت مي كرد. روزي پدرش جعبه اي پراز ميخ به او داد و گفت : هر بار كه كسي را با حرف هايت نارحت كردي ، يكي از اين ميخ هارا به ديوار انبار بكوب .
روز اول پسرك بيست ميخ به ديوار كوبيد ، پدر از او خواست تا سعي كند تعداد دفعاتي كه ديگران را مي آزارد ، كم كند . پسركت تلاشش را كرد و تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر و كمتر شد.
يك روز پدرش به او پيشنهاد كرد تا هر بار كه توانست از كسي بابت حرف هايش معذرت خواهي كند ، يكي از ميخ ها را از ديوار بيرون بياورد. روزها گذشت تا اين كه يك روز پسرك پيش پدرش آمد و با شادي گفت : با ، امروز تمام ميخ هارا از ديوار بيرون آوردم!
پدر دست پسرش را گرفت و با هم به انبار رفتند ، پدر نگاهي به ديوار انداخت و گفت آفرين پسرم كار خوبي انجام دادي ، اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن . ديوار ديگر مثل گذشته صاف و تميز نيست . وقتي تو عصباني مي شوي و با حرف هايت ديگران را مي رنجاني ، چنين اثري بر قلب شان مي گذاري ، تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون بياوري ، اما هزاران بار عذر خواهي هم نمي تواند زخم ايجاد شده را خوب كند .


فضول کوهدشتی : واقعیتی در کوهدشت ما وجود دارد و آنهم غیر ارادی بودن رفتار ما در مواقع عصبانیت است ،  همین مسئله باعث می گردد فجایع همچون قتل بوجود بیاد که متاسفانه آمار بالایی هم در شهر ما دارد ، بیائم با درست اندیشیدن کمک کنیم که کمتر این مسئله را در شهر و حتی روستاها شاهد باشیم .

 

  نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط فضول کوهدشتی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM