تبليغاتX
بیائید با هم حقیقت را فریاد بزنیم کوهدشت سیتی - زن و مغازه دار ...
 
بر سر آنم كه گر ز دست بر آيد / دست به كاري زنم كه غصه سر آيد
 

زني با لباسهاي كهنه و نگاهي مغموم، وارد خواروبار فروشي محل شد و با فروتني از فروشنده خواست كمي خواروبار نسیه به او بدهد. وي گفت كه شوهرش بيمار است و نمي­تواند كار كند، كودكانش هم بي­غذا مانده­اند. فروشنده به او بي­اعتنايي كرد و حتي تصميم گرفت بيرونش كند. زن نيازمند باز هم اصرار كرد. فروشنده گفت نسيه نمي­دهد. مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي­شنيد به فروشنده گفت: ببين خانم چه مي­خواهد خريد او با من. فروشنده با اكراه گفت: لازم نيست، خودم مي­دهم! از روی تمسخر گفت :  فهرست خريدت كجاست؟ آن را بگذار روي ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر !

زن لحظه­اي درنگ كرد و با خجالت، تكه كاغذي از كيفش درآورد و چيزي روي آن نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت. مرد مغازه دار و مشتری اش  با تعجب ديدند كه كفه ترازو پايين رفت. خواروبار فروش باورش نمي­شد اما از سرناباوري، به گذاشتن كالا روي ترازو مشغول شد تا آنكه كفه­ها با هم برابر شدند. در اين وقت؛ فروشنده با تعجب و دلخوري، تكه كاغذ را برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته است. روي كاغذ خبري از فهرست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود كه نوشته بود: اي خداي عزيزم! تو از نياز من باخبري، خودت آن را برآورده كن. فروشنده با حيرت كالاها را به زن داد و در جاي خود مات و مبهوت نشست.


فضول کوهدشتی : راستی به عنوان یک انسان چقدر به چنین آدمهایی که خیلی از آنها درو بر ما هستند توجه کرده ایم ، باور کن بعضی را در همین کوهدشت خودمان می شناسم که بواسطه حوادث و اتفاقات ماورایی به مال و مکنتی رسیده اند و اکنون نعوذبالله خدا را هم بنده نیستند ، ما به عنوان انسان وظیفه داریم برای شکران آنچه خدا به ما داده است گاهی در حد توان کمک حال اینگونه افراد باشیم تا خدای مهربان نگاه خود را از ما نگیرد .

  نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط فضول کوهدشتی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM