صد افسوس و تاسف بر این برنامه ریزی ها

فضول کوهدشتی: مدتی بواسطه مشغولیات فراوانی که دارم نمی تونم چیزی بنویسم و از این بابت واقعا ً متاسفم و ناراحت ، در وب گردی امروزم به مطلبی از دوست خوبم سعید سروش برخوردم و دوست دارم شما هم تا انتها آنرا بخوانید و براین بی برنامه گی ها تاسف بخورید .

سعید سروش

چند سال پیش  برای انجام کاری به تهران رفته بودیم که یکی از دوستان خبرنگار از هفته نامه‌ی همشهری جوان تماس گرفت و بعد از این که متوجه شد من تهران هستم گفت: راستی دوربینت را به همراه داری؟  که در پاسخ گفتم: مگر می‌شه  یک عکاس بدون دوربین مسافرت بره؟! دوستم خوشحال شد وگفت: می‌تونی با هم بریم یکی از روستاهای شمال کشور، جشنواره انار دارن؟ من هم قبول کردم و راه افتادیم و پس از طی مسافت زیادی در طول شب ( که خود داستان مفصلی دارد) صبح زود به روستایی در ارتفاعات استان گیلان به نام «نوده» رسیدیم. روستایی کوچک که شهرتش به خاطر باغ‌های انارش است. مسیر باغ‌های انار را در پیش گرفتیم، باغ‌هایی که حداکثر وسعت آن‌ها شاید به ۳۰ هکتار هم نرسد. در بدو ورود چیزی که توجه مرا به خود جلب کرد حضور عکاسان، تصویر برداران، خبرنگاران و جمعیت زیادی بود که از تهران و شهرهای دیگر به آن‌جا آمده بودند؛ با خودگفتم: مگر چه خبر است؟

وارد باغ‌ها شدیم و از زنان و دختران روستایی با لباس‌های رنگارنگ محلی، کودکان شاد و شنگول، پیرمردها و پیرزن‌های خوش‌برخورد و … عکس گرفتیم. همه‌جا تعارف می‌کردند: بفرمایید انار میل کنید و کیه که انار دوست نداشته باشه؟! اما هرچه انار می شکستم همه یا سفید بودند یا خشک و بی آب. به ندرت انار خوبی پیدا می‌شد من که تجربه خوردن انار پر آب سیاب کوهدشت را داشتم به دوستم گفتم: بابا این انار نیست باید بیایی کوهدشت، ببرمت تنگ سیاب تا متوجه بشوی انار یعنی چی!

خلاصه اون روز بعد از کلی عکس گرفتن از برداشت انار و مراسم‌های مختلف به تهران برگشتیم، در دل آرزو می‌کردم روزی جشنواره‌ای در تنگ سیاب برگزار بشه و من عکس‌های زیبایی از یاقوت سرخ لرستان ثبت کنم.

چند سالی از این موضوع گذشت و بالاخره خبر برگزاری جشنواره انار سیاب را در مطبوعات خواندم وکلی خوشحال شدم روز موعود فرا رسید وصبح زود با یکی از دوستان راه افتادیم. در ورودی روستا پلاکاردی که مسیر محل برگزاری جشنواره را نشان می داد توجهم را جلب کرد به دوستم گفتم : معلومه ، همه چی رو حساب وکتابه !! جلوتر رفتیم تا چشم کار می کرد باغ انار بود . من ودوستم ذوق زده دنبال جایگاه جشنواره می گشتیم . از دور تعدادی ماشین دولتی را دیدیم وامیدوار شدیم . از کسی پرسیدیم : محل برگزاری مراسم کجاست ؟ واو با اشاره دست تپه بالا را نشان داد وگفت : مسئولین آن بالا هستند . به بالای تپه رفتیم جمعیتی بین ۲۰ تا ۳۰ نفر از بلندای تپه انارستان ها را نظاره می کردند . از دور آقای ابراهیمی فرماندار کوهدشت را شناختم که در حال مصاحبه با شبکه افلاک بود کمی آنسوتر مهندس طاهری مدیر جهاد کشاورزی استان نیز در حال مصاحبه با خبرنگاری بود .

از یکی از خبرنگارانی که آنجا بود پرسیدم محل جشنواره کجاست ؟ گفت : قرار نیست اینجا مراسمی باشد . گفته اند اینجا فقط در حد یک بازدید است.  متعجب شدم واز آقای ابراهیمی که مصاحبه اش تمام شده بود ، پرسیدم : آقای فرماندار مگر قرار نبوده که جشنواره باشد پس کو جشن وجشنواره ؟ ایشان هم به عنوان فرماندار کوهدشت گلایه مند بود وگفت : من پیشنهاد داده بودم که چند سیاه چادر برپا شود ومراسم باشکوهی اینجا برگزار بشود ولی متاسفانه نمی دانم دوستان جهاد به چه دلیلی این کار را نکرده اند !

حالم گرفته شد . یعنی چی ؟ مگر می شود اسم یک بازدید را جشنواره گذاشت ؟

از یکی از مسئولین جهاد استان علت را جویا شدم که گفت: مراسم را فردا در خرم‌آباد می‌گیریم.

جل الخالق ! جشنواره‌ای به نام انار تنگ سیاب کوهدشت آن هم در سالنی در خرم‌آباد!

خلاصه مسؤولین پس از بازدید از کارخانه کنسانتره سیاب امید و صرف شیرینی وآب‌میوه راهی کوهدشت شدند برای صرف ناهار …

من و دوستم که از جشنواره‌ی انار چیزی دست‌گیرمان نشد، رفتیم به سوی باغ‌های انار. در مسیر حرکت، در حاشیه جاده‌ای که از میان روستا می‌گذشت کیسه‌های روی هم انبار شده انار توجهم را به خود جلب کرد. آن‌ها  مثل کیسه‌های پیاز بسته‌بندی شده بودند. پیاده شدیم و از کسانی که آن‌جا بودند، پرسیدیم چرا این انارها را مثل پیاز درون کیسه‌های توری ریخته‌اید‌؟ یکی گفت: این‌ها انارهای ریزی هستند که برای تولید آب‌میوه وکنسانتره و رب انار به کارخانجات استان‌های دیگر فرستاده‌می‌شوند.

مرد جوانی پرسید: آقا از صدا وسیما آمده‌اید؟ تو را به خدا صدای ما را به گوش مسؤولان مملکت برسانید. کی می‌خواهند به داد ما برسند؟ گفتم: نه ما از صدا وسیما نیامده‌ایم ولی مشکلت را بگو شاید توانستم در جایی انعکاس بدهم! گفت: مشکلات که یکی دوتا نیست از کجا شروع کنم. گفتم “هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو.” شروع کرد و از مشکلاتی چون نبود سردخانه، عدم مطالعه علمی بر روی انار این منطقه، مشکلات حمل و نقل و … گفت.

در یکی از باغ‌ها مرد میان سالی از بی نتیجه ماندن در خواست چند ساله آن‌ها برای سم پاشی با هواپیما سخن گفت و این که امکان سم پاشی دستی به دلیل گستردگی وسعت باغ‌ها وجود ندارد.

یکی دیگر از کرم گلوگاه و مشکلاتی که برای محصول تولیدی آن‌ها به وجود آورده گفت و دیگری از مشکلات آب و …

نکته‌ی جالب توجه این بود که هیچ‌کدام از این باغدارها از جشنواره‌ی انار اطلاعی نداشتند و من با خود گفتم مگر قرار نیست جشنواره برای همین مردم باشد و باعث دل‌گرمی باغداران و رونق باغداری منطقه شود؟

ولی دردآورترین صحنه برایم جایی بود که دیدیم انارهای مرغوب و آبدار سیاب را در کارتن‌هایی با نام انار ساوه بسته‌بندی می‌کنند. از صاحب باغ پرسیدم چرا انارهایتان را در این کارتن‌ها بسته‌بندی می‌کنید؟ گفت: چه‌کار کنیم؟ کارتن دیگری در اختیار نداریم و مجبوریم انارهای درجه یک را در بسته بندی خوب به بازار بدهیم. با خود گفتم واقعاً جهاد استان نمی‌تواند کارتنی با آرم و برند سیاب کوهدشت تولید کند و در اختیار این باغ‌داران قرار دهد و تازه پول کارتن را هم بگیرد؟ واقعاً کار سختی است؟ به یکی از کارکنان جهاد که ۴ کارتن انار مرغوب سیاب را با بسته بندی ساوه خریده بود که برای معاون وزیر به تهران بفرستد گفتم: مرد حسابی لااقل این کارتن‌ها را عوض کنید که معاون وزیر بداند این انارها متعلق به کجای این ایران است!

منبع : نشریه سیمره

آیا در سرزمینی که قدمت باغهای انار آن ۳۰۰ سال است بایستی انارش با نام انار ساوه به بازار برود به راستی کدام جشنواره؟ کدام انار؟

در ادامه اسناد این فضاحت را ببنید

 

ادامه نوشته

نامه ای به کوهدشت

سلام کوهدشت عزیزم٬ کوهدشت  غریب و همیشه تنهایم ، کوهدشت بن بستم ٬ سلام برزخم های  کهنه ات، دردهای نگفته ات که هیچ وقت مجالی برای گفتن نداشتی ٬ سلام برمردمان دلتنگ و همیشه قانعت که با ۱۰ کیلو برنج و یه پنج کیلویی روغن سرنوشت خودشون رو می فروشن ... کوهدشت گلم  حالت چطور است عزیزم ؟ ... چه می کنی... بامریضی هات چطوری؟ ... می دانم مثل همیشه می سازی  و می سوزی.. گلو درد چرکینت چطوره ؟ ... هنوز هم تزریقات چی های ناشی بهت پنی سیلین  می زنن؟ ... تنگی نفست چطوره گلم ؟ شنیدم داری تلاش می کنی آسم مزمنت رو درمان کنی... ؟

راستی هنوز دنبال دود و دمی یا نه؟! اعتیادت را چکار کردی؟ ... ادامه می دی یا درمان شدی؟... زبونم لال شنیدم مصرفت بیشتر شده ؟ با مرام می گن تازگی ها اکس خور شدی ٬ کراک هم که مصرف می کنی  ؟ میدونی خیلی خطر ناکه؟ میگن اگه ادامه بدی کرم میزنه به همه جات ٬ باآرتروز گردنت چه می کنی؟... هنوز درددت می کنه ؟ احتمال میدم دیگه تاحالا باید دیسک کمرت هم عود کرده باشه...؟

بازخم معده چطوری؟... یادمه خیلی  اذیتت می کرد ٬ یادته میگفتم اینقدر کم خوری نکن عاقبت زخم معده می گیری! ... این غذاها دیگه با معده ات سازگار نیست .

یادم میاد اون موقع ها بیکار بودی ٬ هنوز هم بیکاری درسته ؟ .. با بیعارای شهر چکار می کنی ؟  با نداری زمان بیکاری بچه هات چکار می کنی؟ ... الهی بمیرم ٬ شنیدم چند تا  از بچه هات شام شب ندارن ٬ از درد بیکاری رفتن کرج ٬ یه جایی به اسم حصار ٬ اولش فکر کردم زندانه ٬ ولی بعد که رفتم و دیدم  متوجه شدم  دست کمی از زندان نداره ٬ ... سن و سالت هم که دیگه بالا رفته ٬ اگه تا حالا کاری گیر نیاوردی بعیده بقیه بذارن کاری گیرت بیاد... !

آه کوهدشت غریبم .... کوهدشت  خوب  من...  می دونم زخم کم لطفی مسئولین غیر کوهدشتی  هنوز رو تنته... دردمند همیشه گرفتارم... باوفای همیشه قانع و ماندگارم... تومستحق این همه بی مهری نبودی بخدا ... هزار بار بهت گفتم نذار این همه نسخه های مختلف جور وا جور  برات بپیچند...  گوش نکردی ٬ هر که رسید یه جور گرفتارت کرد ٬ آخه تو کدوم شهر سیم خار دار می کشن دور چمن بلوار ٬ اما برای تو کشیدن ٬ دیدی از همه اونایی که فقط ادعا داشتند کسی به دردت نخورد و فقط لاف بود و پرستیژ های بی خود اداری   ...

کوهدشت من ... کوهدشت  دردمند ٬ بیچاره و آرزومند من٬ حالا که به حرف من رسیدی به چند نکته خوب گوش بده اگه پسندیدی عمل کن و الا.... هر چه دیدی از چشم خودت دیدی ٬ بذار حداقل من حرفامو بزنم تا راحت بشم ٬ بخاطر اینکه خودم رو ببخشم

اول اینکه جوان ها و فرزندان لایق و شایسته ای داری٬  قدرشون رو ندونستی ٬ درسته تو به اون ها نرسیدی ٬ اونا رو دربدر و آواره شهرهای دیگه کردی که الحمدالله همه هم خوب رشد کردن ٬ اما اون ها هیچ وقت تو را فراموش نکردن و تنهات نمی ذارن... مثل همیشه کمکت می کنن روی پای خودت بایستی...

دوم اینکه قول بده دیگه داروی که هر آدم ( مدیر ) ناشی و بی سوادی برات تجویز می کنه  نخوری ٬ شاید خیلی ها بخوان دارو خورت کنن.. نگران نباش برای همه دردات دوا پیدا میشه فقط ممکنه کمی طول بکشه اما انشاء الله خوب می شی... نگران نباش عزیزم ٬آخه چرا باید بشی طرح کاد مدیران بی تدبیر و بی ترکیب ٬ چرا باید یه عده ای مدیر فله ای  صرف طرفداری از یه  آدم که در انتخابات پیروز شده بر مستند حساس ترین ادارات  جولان بدن ٬ نه علم مدیریت می دونن و نه سوادش رو دارن ٬ بخدا تو خیلی گناه داری کوهدشت من  ٬ دلم برات میسوزه ٬

 آخر اینکه عزیزم نگران بیکاری خودت و بچه هات نباش٬ می دونم تو کشور مقام اول رو داری ... اصلاْ بابت این مقام اولی که کسب کردی  بهت تبریک نمی گم ٬  انشالله و با یاری خدا با همت همین بچه هات یه کار آبرومند پدر مادر دار برات پیدا می کنیم تا  از این گرفتاری نجات پیدا کنی .

وحرف بعد از آخرم  کوهدشت گلم ... ای کوهدشت  خوب و مهربان من، خیلی ها شاید هنوز نمی دونن تو ۵۵۰ شهید از بهترین بچه ها تو تقدیم انقلاب کردی ٬ خیلی جانباز و آزاده داری که همه شون کلکسیون درد ند ٬ خیلی ها نمی دونن تو یه گردان داشتی به اسم محبین که چندین عملیات بزرگ رو انجام داده  ٬ خیلی ها نمی دونن تو بیش از صد ها بار بمباران شدی ٬ تو تشیع جنازه های  بزرگ  رو بیاد داری ٬ آوارگی مردم رو زمان بمباران بیاد داری ٬ خیلی ها نمی دونن بچه های شیمیایی تو یکی یکی دارن ترکت می کنن و غریبانه می رن تا ابدیت .

کوهدشت عزیزم یه کمی هم به داشته هات فکر کن و مطمئن باش میتونی بهتر بشی... از بچه هات که در مهاجرت هستند  دعوت کن ٬ نخبه های شهر رو شناسایی کن ٬ یه جلسه برای نخبه های شهر بذار ٬ ازشون بخوا بهت کمک کنن ٬ بهشون بگو دردت چیه ؟ حتماْ  کمکت می کنند ٬  ٬هیچ وقت نا امید نباش... کوهدشت  خوب من ... با همه مشکلات، دردها و گرفتاریهایت بازهم دوستت داریم و جان ناقبلمان را فدای ماندگاری نامت می کنیم ... شهرمن... کوهدشت عزیزم ... مامن و زادگاهم... دوستت دارم... دوستت دارم ... دوستت دارم ...