بانک بازیگران سینمای ایران
کوهدشت سیتی بازهم با شماست
بازهم می خواهم بنویسم
این بار با رویکردی حدید ، سعی می کنم حداقل هفته ای یکبار بنویسم
امیدوارم بازهم مرا همراهی کنید
ممنونم
منظومه کوهدشت
هژبر میر تیموری
خوشحال مه عسگه ، چه ایامی بی نه قصه جنگو ، نه قیامی بی نه بکُش بکُشو ، نه بگیر ببندعه صوتا گه شو، هربوشوبخند یه شهر گجر، عر بیابونی چندگله کوچه و، چندخیابونی کوه له دوری، چوحلقه ی داس عر وسط حلقه، شهری چوالماس دشتی سرسبزو، پرگیا و پوینه موج شقایق و، هرگل باوینه خوشحالمه عسگه،
( ادامه را کلیک کنید )
بزودی / سایت خبری تحلیلی 661
نميري كُرِ لر ، شيرت حلالت

معمولاً درون وبلاگم مطالبي در زمينهي اطلاعات آماري، خبري، تاريخي يا ادبي قرار ميدهم، اما اتفاقي كه ديروز شاهد آن بودم، مرا وا داشت تا سنتشكني كرده و به پاس آشنايي با يك هماستاني شريف و خدمتگزار چند سطري در مورد او بنگارم:مراسم معارفه مدير كل جديد فرهنگ و ارشاد اسلامي لرستان ساعت 11 روز سهشنبه 12 بهمن 1389 با حضورمحمدجعفر محمدزاده معاون مطبوعاتي وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي، دكتر حبيبالله دهمرده استاندار لرستان، علي چراغيان معاون سياسي- امنيتي استاندار و عدهاي ديگر از مسؤولين استان در سالن شهيد آويني ارشاد خرمآباد آغاز شد.
بالاخره متولي جديد اداره كل فرهنگ ارشاد و اسلامي استان پس از 4 ماه كه دوست خوب و همكلاسي سابقم امين كمالوندي به عنوان سرپرست در اداره كل مشغول خدمت بود، معرفي شد: حجتالاسلام علي اسماعيليان.
آقاي اسماعيليان در نخستين روز معارفه به دل اكثر اهالي فرهنگ، هنر و مطبوعات استان نشست و همگان او را كه اصالتاً اصفهاني است، فردي خوش برخورد و مهربان يافتند. وي با صبر و حوصله به پرسشهاي جماعت كنجكاو خبرنگار پاسخ داد...
به هر حال دوران مديريت سيد عارف علوي نيز همچون محمدباقر نظري، عليقلي نعمتيزاد، علي مرادي، حسين محمديان و حسنزاده كه ظرف 15 سال اخير در رأس مجموعه ارشاد استان بودهاند پايان پذيرفت تا از اين پس، فقط آيندگان و تاريخنگاران در مورد عملكرد آنها در طول دوران مديريتشان به قضاوت بنشينند. بالطبع هر كدام مردميتر بودند و كوشاتر، از تيغ تيز نويسندگان و قاضيان ناريخ لرستان در امان مانده يا ذكر نيكيهايشان به عنوان باقيات صالحات، توشهي آينده و آخرتشان در اين زمينه خواهد بود. آقاي علوي در مراسم توديع خود حضور نيافت، اما با اهداء لوح سپاس و نمایش كليپي 5 دقيقهاي از اتفاقات دوران مديريت او، يادي هم از مدير كل سابق فرهنگ و ارشاد اسلامي استان شد.
اما آنچه در مراسم معارفهي مدير كل جديد براي من جالب بود گفتههاي حاج محمدجعفر محمدزاده معاون مطبوعاتي وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي بود كه باعث شد من و حضاري كه براي اولين بار پاي صحبتهاي این مسوول جوان مينشستيم، بر شرافت و بزرگواري او درود بفرستيم و بگوييم:
« نميري كُرِ لر، شيرت حلالت »
محمدزاده را از طريق وبلاگ مشتركاش با ساسان واليزاده به نام «گفتار سبز» ميشناختم اما هنوز او را از نزديك زيارت نكرده بودم. قضاوت در مورد انسانهایی که آنها را ندیدهایم دشوار است، اما در همان فضاي سايبر نيز او را جواني كوشا و صاحبقلم يافتم كه در آينده مايهي فخر و مباهات قوم لر خواهد بود.
هماستاني كوهدشتيالاصلم، بسيار مسلط و دلنشين نكاتي پيرامون وضعيت فرهنگ، هنر و مطبوعات لرستان عنوان كرد و از آن جمله به خدمات بيبديل سيدفريد قاسمي بزرگمرد لرستاني عرصهي مطبوعات كشور كه از دههي 70 باب نويني در زمينهي لرستانپژوهي گشود، اشاره نمود و پيشنهاد كرد كتابخانهاي مختص 6 هزار جلد كتاب منتشر شده توسط مولفين لرستاني تأسيس شود و خودش نيز قول داد كه در اين زمينه ياريگر مدير كل جديد ارشاد لرستان باشد.
وي در ادامه به آروزي اكثر فعالان حوزهي مطبوعات استان نيز اشاره نمود و گفت: پس از فراهم شدن زيرساختها نظير راهاندازي چاپخانهي مجهز، به زودي بستر لازم براي شروع به كار يك روزنامه در لرستان را فراهم خواهيم نمود.
محمدزاده پس از پايان مراسم معارفه نيز زير ذرهبين خبرنگاران قرار داشت و با حوصله و متانت به گفتههاي آنها پاسخ داد. بعد هم براي اين كه مرد عمل باشد، سريعاً راهي دفتر استاندار شد تا پيگير اجرايي شدن هر دو قولش در مورد تأسيس كتابخانه و روزنامه در استان شود.
قرار بود ساعت 14 در اداره كل ارشاد با مديران مسؤول نشريات و خبرگزاريهاي استان ديدار كند كه به دليل طولاني شدن مذاكراتش با استاندار با 45 دقيقه تأخير در محل حاضر شد اما اهالي مطبوعات استان هرگز به اين تأخير بردار مهربانشان اعتراضي نكردند، چرا كه ميدانستند فرزند برومند لرستان براي عملي كردن گفتههايش در مدت كوتاه حضور در استان، با تأخير به آن جا رسيده است.
به هر حال نشست با اظهارات اهالي مطبوعات استان آغاز شد و محمدزاده با وجود خستگي شديد ناشي از حركت شبانه به لرستان و حضور در مراسمهاي مختلف از صبح تا آن لحظه، با دقت، صبر و حوصله پاسخگوي بيانات هماستانيهايش بود.
من هم قصد گلايه از وضعيت دشوار حاكم بر حوزه چاپ، نشر و توزيع مطبوعات در لرستان را داشتم كه پس از استماع گفتههاي محمدزاده در مورد پايداري انسان در حل مشكلات و دشواريها، فقط به ذكر لزوم تعجيل در راهاندازي روزنامه در استان پرداخته و از ذكر ساير نكات صرف نظر نمودم. نکتهاي دو ماه پيش نيز در نشست اتاق فكر اهالي مطبوعات استان آن را به اطلاع دكتر دهمرده استاندار محترم و پيگير لرستان رسانده بودم و هزينههايي بالايي را كه در زمينهي چاپ كتب و نشريات در خارج از استان به دليل نبود چاپخانه مجهز صرف ميشود را به اطلاع ايشان اطلاع دادم.
محمدزادهي سختكوش پس از ما هم با جماعت چاپخانهدار لرستان به گفتوگو پرداخت تا روزي پرثمر در حوزهي فرهنگ لرستان سپري شود.
اينها را نوشتم تا به دفترچه خاطرات تاريخيام بيافزايم: در يك روز خوب خدا، یک بندهي خوب خدا را بيشتر شناختم. نسبت به اين هماستاني خدوم، الفتي در دلم ايجاد شد تا از اين پس، براي موفقيت او دعا كنم و بگويم:
نميري كُرِ لر ، شيرت حلالت
منبع : فر نیوز
مرد روستایی و خر هایش
می گویند مردی روستایی با چند الاغش وارد شهر شد. هنگامی که کارش تمام شد و خواست به روستا بازگردد، الاغ ها را سرشماری کرد. دست بر قضا سه رأس از الاغ ها را نیافت. سراسیمه به سراغ اهالی رفت و سراغ الاغ های گمشده را گرفت. از قرار معلوم کسی الاغ ها را ندیده بود. نزدیک ظهر، در حالی که مرد روستایی خسته و ناامید شده بود، رهگذری به او پیشنهاد کرد، وقت نماز سری به مسجد جامع شهر بزند و از امام جماعت بخواهد تا بالای منبر از جمعیت نمازخوان کسب اطلاع کند. مرد روستایی همین کار را کرد. امام جماعت از باب خیر و مهمان دوستی، نماز اول را که خواند بالای منبر رفت و از آن جا که مردی نکته دان و آگاه بود، رو به جماعت کرد و گفت: «آهای مردم در میان شما کسی هست که از مال دنیا بیزار باشد؟» خشکه مقدسی از جا برخاست و گفت: «من!» امام جماعت بار دیگر بانگ برآورد: «آهای مردم! در میان شما کسی هست که از صورت زیبا ناخشنود شود؟» خشکه مقدس دیگر برخاست و گفت:«من!» امام جماعت بار سوم گفت:«آهای مردم! کسی در میان شما هست که از آوای خوش (صدای دلنشین) متنفر باشد؟» خشکه مقدس دیگری بر پا ایستاد و گفت:«من!» سپس امام جماعت رو به مرد روستایی کرد و گفت: بفرما! سه تا خرت پیدا شد. بردار و برو
صد افسوس و تاسف بر این برنامه ریزی ها
فضول کوهدشتی: مدتی بواسطه مشغولیات فراوانی که دارم نمی تونم چیزی بنویسم و از این بابت واقعا ً متاسفم و ناراحت ، در وب گردی امروزم به مطلبی از دوست خوبم سعید سروش برخوردم و دوست دارم شما هم تا انتها آنرا بخوانید و براین بی برنامه گی ها تاسف بخورید .

سعید سروش
چند سال پیش برای انجام کاری به تهران رفته بودیم که یکی از دوستان خبرنگار از هفته نامهی همشهری جوان تماس گرفت و بعد از این که متوجه شد من تهران هستم گفت: راستی دوربینت را به همراه داری؟ که در پاسخ گفتم: مگر میشه یک عکاس بدون دوربین مسافرت بره؟! دوستم خوشحال شد وگفت: میتونی با هم بریم یکی از روستاهای شمال کشور، جشنواره انار دارن؟ من هم قبول کردم و راه افتادیم و پس از طی مسافت زیادی در طول شب ( که خود داستان مفصلی دارد) صبح زود به روستایی در ارتفاعات استان گیلان به نام «نوده» رسیدیم. روستایی کوچک که شهرتش به خاطر باغهای انارش است. مسیر باغهای انار را در پیش گرفتیم، باغهایی که حداکثر وسعت آنها شاید به ۳۰ هکتار هم نرسد. در بدو ورود چیزی که توجه مرا به خود جلب کرد حضور عکاسان، تصویر برداران، خبرنگاران و جمعیت زیادی بود که از تهران و شهرهای دیگر به آنجا آمده بودند؛ با خودگفتم: مگر چه خبر است؟
وارد باغها شدیم و از زنان و دختران روستایی با لباسهای رنگارنگ محلی، کودکان شاد و شنگول، پیرمردها و پیرزنهای خوشبرخورد و … عکس گرفتیم. همهجا تعارف میکردند: بفرمایید انار میل کنید و کیه که انار دوست نداشته باشه؟! اما هرچه انار می شکستم همه یا سفید بودند یا خشک و بی آب. به ندرت انار خوبی پیدا میشد من که تجربه خوردن انار پر آب سیاب کوهدشت را داشتم به دوستم گفتم: بابا این انار نیست باید بیایی کوهدشت، ببرمت تنگ سیاب تا متوجه بشوی انار یعنی چی!
خلاصه اون روز بعد از کلی عکس گرفتن از برداشت انار و مراسمهای مختلف به تهران برگشتیم، در دل آرزو میکردم روزی جشنوارهای در تنگ سیاب برگزار بشه و من عکسهای زیبایی از یاقوت سرخ لرستان ثبت کنم.
چند سالی از این موضوع گذشت و بالاخره خبر برگزاری جشنواره انار سیاب را در مطبوعات خواندم وکلی خوشحال شدم روز موعود فرا رسید وصبح زود با یکی از دوستان راه افتادیم. در ورودی روستا پلاکاردی که مسیر محل برگزاری جشنواره را نشان می داد توجهم را جلب کرد به دوستم گفتم : معلومه ، همه چی رو حساب وکتابه !! جلوتر رفتیم تا چشم کار می کرد باغ انار بود . من ودوستم ذوق زده دنبال جایگاه جشنواره می گشتیم . از دور تعدادی ماشین دولتی را دیدیم وامیدوار شدیم . از کسی پرسیدیم : محل برگزاری مراسم کجاست ؟ واو با اشاره دست تپه بالا را نشان داد وگفت : مسئولین آن بالا هستند . به بالای تپه رفتیم جمعیتی بین ۲۰ تا ۳۰ نفر از بلندای تپه انارستان ها را نظاره می کردند . از دور آقای ابراهیمی فرماندار کوهدشت را شناختم که در حال مصاحبه با شبکه افلاک بود کمی آنسوتر مهندس طاهری مدیر جهاد کشاورزی استان نیز در حال مصاحبه با خبرنگاری بود .
از یکی از خبرنگارانی که آنجا بود پرسیدم محل جشنواره کجاست ؟ گفت : قرار نیست اینجا مراسمی باشد . گفته اند اینجا فقط در حد یک بازدید است. متعجب شدم واز آقای ابراهیمی که مصاحبه اش تمام شده بود ، پرسیدم : آقای فرماندار مگر قرار نبوده که جشنواره باشد پس کو جشن وجشنواره ؟ ایشان هم به عنوان فرماندار کوهدشت گلایه مند بود وگفت : من پیشنهاد داده بودم که چند سیاه چادر برپا شود ومراسم باشکوهی اینجا برگزار بشود ولی متاسفانه نمی دانم دوستان جهاد به چه دلیلی این کار را نکرده اند !
حالم گرفته شد . یعنی چی ؟ مگر می شود اسم یک بازدید را جشنواره گذاشت ؟
از یکی از مسئولین جهاد استان علت را جویا شدم که گفت: مراسم را فردا در خرمآباد میگیریم.
جل الخالق ! جشنوارهای به نام انار تنگ سیاب کوهدشت آن هم در سالنی در خرمآباد!
خلاصه مسؤولین پس از بازدید از کارخانه کنسانتره سیاب امید و صرف شیرینی وآبمیوه راهی کوهدشت شدند برای صرف ناهار …
من و دوستم که از جشنوارهی انار چیزی دستگیرمان نشد، رفتیم به سوی باغهای انار. در مسیر حرکت، در حاشیه جادهای که از میان روستا میگذشت کیسههای روی هم انبار شده انار توجهم را به خود جلب کرد. آنها مثل کیسههای پیاز بستهبندی شده بودند. پیاده شدیم و از کسانی که آنجا بودند، پرسیدیم چرا این انارها را مثل پیاز درون کیسههای توری ریختهاید؟ یکی گفت: اینها انارهای ریزی هستند که برای تولید آبمیوه وکنسانتره و رب انار به کارخانجات استانهای دیگر فرستادهمیشوند.
مرد جوانی پرسید: آقا از صدا وسیما آمدهاید؟ تو را به خدا صدای ما را به گوش مسؤولان مملکت برسانید. کی میخواهند به داد ما برسند؟ گفتم: نه ما از صدا وسیما نیامدهایم ولی مشکلت را بگو شاید توانستم در جایی انعکاس بدهم! گفت: مشکلات که یکی دوتا نیست از کجا شروع کنم. گفتم “هرچه میخواهد دل تنگت بگو.” شروع کرد و از مشکلاتی چون نبود سردخانه، عدم مطالعه علمی بر روی انار این منطقه، مشکلات حمل و نقل و … گفت.
در یکی از باغها مرد میان سالی از بی نتیجه ماندن در خواست چند ساله آنها برای سم پاشی با هواپیما سخن گفت و این که امکان سم پاشی دستی به دلیل گستردگی وسعت باغها وجود ندارد.
یکی دیگر از کرم گلوگاه و مشکلاتی که برای محصول تولیدی آنها به وجود آورده گفت و دیگری از مشکلات آب و …
نکتهی جالب توجه این بود که هیچکدام از این باغدارها از جشنوارهی انار اطلاعی نداشتند و من با خود گفتم مگر قرار نیست جشنواره برای همین مردم باشد و باعث دلگرمی باغداران و رونق باغداری منطقه شود؟
ولی دردآورترین صحنه برایم جایی بود که دیدیم انارهای مرغوب و آبدار سیاب را در کارتنهایی با نام انار ساوه بستهبندی میکنند. از صاحب باغ پرسیدم چرا انارهایتان را در این کارتنها بستهبندی میکنید؟ گفت: چهکار کنیم؟ کارتن دیگری در اختیار نداریم و مجبوریم انارهای درجه یک را در بسته بندی خوب به بازار بدهیم. با خود گفتم واقعاً جهاد استان نمیتواند کارتنی با آرم و برند سیاب کوهدشت تولید کند و در اختیار این باغداران قرار دهد و تازه پول کارتن را هم بگیرد؟ واقعاً کار سختی است؟ به یکی از کارکنان جهاد که ۴ کارتن انار مرغوب سیاب را با بسته بندی ساوه خریده بود که برای معاون وزیر به تهران بفرستد گفتم: مرد حسابی لااقل این کارتنها را عوض کنید که معاون وزیر بداند این انارها متعلق به کجای این ایران است!
منبع : نشریه سیمره
آیا در سرزمینی که قدمت باغهای انار آن ۳۰۰ سال است بایستی انارش با نام انار ساوه به بازار برود به راستی کدام جشنواره؟ کدام انار؟
در ادامه اسناد این فضاحت را ببنید
نامه ای به کوهدشت
سلام کوهدشت عزیزم٬ کوهدشت غریب و همیشه تنهایم ، کوهدشت بن بستم ٬ سلام برزخم های کهنه ات، دردهای نگفته ات که هیچ وقت مجالی برای گفتن نداشتی ٬ سلام برمردمان دلتنگ و همیشه قانعت که با ۱۰ کیلو برنج و یه پنج کیلویی روغن سرنوشت خودشون رو می فروشن ... کوهدشت گلم حالت چطور است عزیزم ؟ ... چه می کنی... بامریضی هات چطوری؟ ... می دانم مثل همیشه می سازی و می سوزی.. گلو درد چرکینت چطوره ؟ ... هنوز هم تزریقات چی های ناشی بهت پنی سیلین می زنن؟ ... تنگی نفست چطوره گلم ؟ شنیدم داری تلاش می کنی آسم مزمنت رو درمان کنی... ؟
راستی هنوز دنبال دود و دمی یا نه؟! اعتیادت را چکار کردی؟ ... ادامه می دی یا درمان شدی؟... زبونم لال شنیدم مصرفت بیشتر شده ؟ با مرام می گن تازگی ها اکس خور شدی ٬ کراک هم که مصرف می کنی ؟ میدونی خیلی خطر ناکه؟ میگن اگه ادامه بدی کرم میزنه به همه جات ٬ باآرتروز گردنت چه می کنی؟... هنوز درددت می کنه ؟ احتمال میدم دیگه تاحالا باید دیسک کمرت هم عود کرده باشه...؟
بازخم معده چطوری؟... یادمه خیلی اذیتت می کرد ٬ یادته میگفتم اینقدر کم خوری نکن عاقبت زخم معده می گیری! ... این غذاها دیگه با معده ات سازگار نیست .
یادم میاد اون موقع ها بیکار بودی ٬ هنوز هم بیکاری درسته ؟ .. با بیعارای شهر چکار می کنی ؟ با نداری زمان بیکاری بچه هات چکار می کنی؟ ... الهی بمیرم ٬ شنیدم چند تا از بچه هات شام شب ندارن ٬ از درد بیکاری رفتن کرج ٬ یه جایی به اسم حصار ٬ اولش فکر کردم زندانه ٬ ولی بعد که رفتم و دیدم متوجه شدم دست کمی از زندان نداره ٬ ... سن و سالت هم که دیگه بالا رفته ٬ اگه تا حالا کاری گیر نیاوردی بعیده بقیه بذارن کاری گیرت بیاد... !
آه کوهدشت غریبم .... کوهدشت خوب من... می دونم زخم کم لطفی مسئولین غیر کوهدشتی هنوز رو تنته... دردمند همیشه گرفتارم... باوفای همیشه قانع و ماندگارم... تومستحق این همه بی مهری نبودی بخدا ... هزار بار بهت گفتم نذار این همه نسخه های مختلف جور وا جور برات بپیچند... گوش نکردی ٬ هر که رسید یه جور گرفتارت کرد ٬ آخه تو کدوم شهر سیم خار دار می کشن دور چمن بلوار ٬ اما برای تو کشیدن ٬ دیدی از همه اونایی که فقط ادعا داشتند کسی به دردت نخورد و فقط لاف بود و پرستیژ های بی خود اداری ...
کوهدشت من ... کوهدشت دردمند ٬ بیچاره و آرزومند من٬ حالا که به حرف من رسیدی به چند نکته خوب گوش بده اگه پسندیدی عمل کن و الا.... هر چه دیدی از چشم خودت دیدی ٬ بذار حداقل من حرفامو بزنم تا راحت بشم ٬ بخاطر اینکه خودم رو ببخشم
اول اینکه جوان ها و فرزندان لایق و شایسته ای داری٬ قدرشون رو ندونستی ٬ درسته تو به اون ها نرسیدی ٬ اونا رو دربدر و آواره شهرهای دیگه کردی که الحمدالله همه هم خوب رشد کردن ٬ اما اون ها هیچ وقت تو را فراموش نکردن و تنهات نمی ذارن... مثل همیشه کمکت می کنن روی پای خودت بایستی...
دوم اینکه قول بده دیگه داروی که هر آدم ( مدیر ) ناشی و بی سوادی برات تجویز می کنه نخوری ٬ شاید خیلی ها بخوان دارو خورت کنن.. نگران نباش برای همه دردات دوا پیدا میشه فقط ممکنه کمی طول بکشه اما انشاء الله خوب می شی... نگران نباش عزیزم ٬آخه چرا باید بشی طرح کاد مدیران بی تدبیر و بی ترکیب ٬ چرا باید یه عده ای مدیر فله ای صرف طرفداری از یه آدم که در انتخابات پیروز شده بر مستند حساس ترین ادارات جولان بدن ٬ نه علم مدیریت می دونن و نه سوادش رو دارن ٬ بخدا تو خیلی گناه داری کوهدشت من ٬ دلم برات میسوزه ٬
آخر اینکه عزیزم نگران بیکاری خودت و بچه هات نباش٬ می دونم تو کشور مقام اول رو داری ... اصلاْ بابت این مقام اولی که کسب کردی بهت تبریک نمی گم ٬ انشالله و با یاری خدا با همت همین بچه هات یه کار آبرومند پدر مادر دار برات پیدا می کنیم تا از این گرفتاری نجات پیدا کنی .
وحرف بعد از آخرم کوهدشت گلم ... ای کوهدشت خوب و مهربان من، خیلی ها شاید هنوز نمی دونن تو ۵۵۰ شهید از بهترین بچه ها تو تقدیم انقلاب کردی ٬ خیلی جانباز و آزاده داری که همه شون کلکسیون درد ند ٬ خیلی ها نمی دونن تو یه گردان داشتی به اسم محبین که چندین عملیات بزرگ رو انجام داده ٬ خیلی ها نمی دونن تو بیش از صد ها بار بمباران شدی ٬ تو تشیع جنازه های بزرگ رو بیاد داری ٬ آوارگی مردم رو زمان بمباران بیاد داری ٬ خیلی ها نمی دونن بچه های شیمیایی تو یکی یکی دارن ترکت می کنن و غریبانه می رن تا ابدیت .
کوهدشت عزیزم یه کمی هم به داشته هات فکر کن و مطمئن باش میتونی بهتر بشی... از بچه هات که در مهاجرت هستند دعوت کن ٬ نخبه های شهر رو شناسایی کن ٬ یه جلسه برای نخبه های شهر بذار ٬ ازشون بخوا بهت کمک کنن ٬ بهشون بگو دردت چیه ؟ حتماْ کمکت می کنند ٬ ٬هیچ وقت نا امید نباش... کوهدشت خوب من ... با همه مشکلات، دردها و گرفتاریهایت بازهم دوستت داریم و جان ناقبلمان را فدای ماندگاری نامت می کنیم ... شهرمن... کوهدشت عزیزم ... مامن و زادگاهم... دوستت دارم... دوستت دارم ... دوستت دارم ...
با زهم برای سقایی
-
امروز در یکی از شبکه های کردی ویژه برنامه ای برای رضا سقایی تهیه شده بود ٬ مجری برنامه رجب زاده بود ٬ در این برنامه که حدود دوساعت بود تماسهایی با هنرمندان لرستانی که همکاری نزدیکی با این هنر مند ارزنده داشتند گرفته شد ٬ در بخش از این برنامه اطلاعیه هنرمندان ٬ مقا مات کشوری و لشکری کردستان عراق قرائت شد که این ضایعه را به مردم لرستان تسلیت گفته بودند ٬ گله مندیهای هم بود که چرا تا سقایی زنده بود کسی از او سراغ نگرفت و حالا که رفته است چه زود این همه آه و اشک و ناله ...
-
سقایی ترانه های زیادی خوانده است ٬ اما آنچه او رامعروف کرد دایه ئایه وقت جنگه بود ٬ همان ترانه ای که وقتی در رادیو تلویزیون خوانده می شد همه ملت ایران حماسی می شدند و برای رساندن خود به جبهه ها درنگ نمی کردند ٬ سقایی دیگر در میان ما نیست هرچند او برای هنر سالها پیش مرده بود ولی بدون تردید نام سقایی برای همیشه بر تارک هنر ایران خواهد درخشید
- ترانه دایه دایه در اعتراض به رضاشاه و ورود بیگانه ها (انگلیسی ها و روسها) به لرستان ساخته و خوانده شد.
زین و برگم را به مادیانم ببندید
خورم بوریتو سی هالوونم
خبر مرا برای داییهای من
ببریددایه دایه وقت جنگه
ای مادر ای مادر هنگام جنگ است
قطار که بالا سرم پورش زشنگ
قطار بالای سرم پر از فشنگ
چیو طلا برق میزنه لقام اسبش
لگام اسبش مانند طلا برق میزند
کرسیول اسپی بکش خینم حرومت
پسر سبیل سفید(رضاشاه) مرا بکش و خونم حرامت باد
تا قیامت میمونهای ننگ به نومت
تا قیامت این ننگ به نامت باقی خواهد ماند
برارونم خیلیین هزار هزارن
برادرانم خیلی هستند هزارهزار (هزاران نفر)
سی تقاص خینه مه سرور میارن
برای تقاص خون من شادی میکنند
تاریخچه ترانه دایه دایه وقت جنگه
در جنگ اول جهانی (سال های ۱۹۱۶ تا ۱۹۱۸ میلادی یا ۱۲۹۵ تا ۱۲۹۷ خورشیدی) که روسها بعنوان متحد انگلیس وارد ایران شده بودند ، در منطقه لرستان تا بروجرد و بخش هایی از غرب کشورمان پیش آمدند . گفته می شود روزی یکی از افسران روسی در بروجرد به یکی از زنان رهگذر که از کوچه ای گذر می کرده ، قصد بی حرمتی داشته است که اهالی لر شهر به دفاع از زن همشهری خود برخاسته و مانع از اجرای این عمل شنیع می شوند . پخش این خبر در لرستان در بین سران ایل ها و طوایف پیش کوه و پشت کوه سبب تحریک افکار عمومی الوار جهت هم پیمانی با یکدیگر با هدف بیرون راندن روسها از منطقه لرستان می شود و لرها موفق می شوند در نبرد و درگیری های مختلف قوای روسیه را تا قزوین مجبور به عقب نشینی نمایند. در درگیری مردم لرستان با روسها طوایفی از بیرانوند ، بالا گریوه و سگوند حضور فعال داشته اند
در بخشی از «ترانه اصلی دایه دایه» ، آنجا که می گوید « نازی تو سی بکو جومه ورته » منظور از نازی خانم نازی بیرانوند مادر فاضل اسد خان از زنان متهور لرستان است که هر دو فرزندش از مردان شجاع منطقه بوده اند.
این ترانه را ابتدا محمد میرزا وندی خواند .داستان زندگی وی اینگونه است:
یک جوان لر به تهران آمد، و مقامنخستِ بهترین خواننده فلوکلر را به خود اختصاص داد. «محمد میرزاوندی» با صدای گرم و رسائی که داشت خیلی زود محبوب عام و خاص شد و ترانهی «دایه دایه وقت جنگه» را ورد زبانها کرد. میرزاوندی از آن پس علاوه بر اینکه در ایران خوش درخشید، در اقصی نقاط دنیا نیز برنامههایی اجرا کرد و مورد استقبال قرار گرفت. اما دیری نپایید که او در پی یک عارضه از خواندن باز ماند. او چندین سال است که دیگر نمیخواند . هرچند که هنوز موقع صحبت کردن کمی لکنتزبان دارد اما جالب است که وقتی میخواند اثری از لکنتزبان در خوانداناش احساس نمیشود. با این وجود نمی خواند!
امین آزاد بخت برای کوهدشت افتخار آفرید

مراسم معرفی نفرات برگزیده ی جشنواره ی استانی چشم سوم و همچنین مراسم انتخابات هیات موسس کانون عکس لرستان ، چندی پیش ذر خرم آباد برگزار گردید . در این مراسم از خانم مریم فلاح کردی از خرم آباد به عنوان نفر اول ، امین آزادبخت از کوهدشت به عنوان نفر دوم و مهرداد رشیدی از خرم آباد به عنوان نفر سوم جشنواره ی چشم سوم ، با اهداء لوح و جایزه ی نقدی ، تقدیر بعمل آمد .همچنین انتخابات هیات موسس کانون عکس لرستان نیز در این مراسم برگزار شد که امین آزادبخت با رای حاضران ، به عنوان یکی از اعضای هیات موسس انتخاب شد .
فضول کوهدشتی : به اعتقاد من مهم این نیست که امین آزادبخت مقام آورده است ، مهم این است که به او نام کوهدشت را مطرح کرده اسن و باید از این جهت از امین آزاد بخت ممنون بود ، اگر قدر امین های کوهدشت را بدانیم خیای خوب است
دايه، دايه، وقت جنگه
وزير ارشاد: "دايه، دايه، وقت جنگه" ارزشمند و ماندگار است سيدمحمد حسيني وزير ارشاد در همايش مديران کل فرهنگ و ارشاد اسلامي، "دايه، دايه، وقت جنگه" را ارزشمند و ماندگار دانست. به گزارش خبرگزاري سينماي ايران به نقل از روابط عمومي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي در همايش مديران کل فرهنگ و ارشاد اسلامي سراسر کشور در مشهد مقدس ، "دايه ، دايه ! وقت جنگه" اثر مرحوم رضا سقائي را يکي از اثرگذارترين آثار در دوران دفاع مقدس خواند.
بنابر اين گزارش، سيد محمد حسيني با بيان اينکه درگذشت اين هنرمند عزيز موجب تاثر و تالم جامعه هنري کشور شد، افزود: مرحوم سقائي با خلق اين اثر ارزشمند و حماسي، روح ايثار و از خودگذشتگي را در بين مردم و رزمندگان اسلام ايجاد کرد.
وي تلاش در جهت توليد آثار موسيقيائي و سرودهاي اثر گذار و ماندگار را موثر و مفيد دانست و از اهالي فرهنگ و هنر خواست همت خود را در توليد آثار ارزشمند و حماسي به کار گيرند و سرودهاي و آثار موسيقائي با موضوعات مختلف در سطح ملي تهيه نمايند.
فضول کوهدشتی : این روزها رضا سقایی مرحوم چقدر طرفار پیدا کرده خدایش این است رسم زمانه ، نه شما بگین ، باز هم بگین این مسله ربظی به شما ندار ، خب دلم می سوزه بخدا وقتی می شنوم کسی تا قبل از این بیاد این هنر مند نبود اما حالا چقدر صاحب پیدا کرده است ، این است رسم روزگار
خواننده دایه دایه وقت جنگه دافانی را وداع گفت

رضا سقايي ،خواننده پيشکسوت موسيقي لري که سالها از بيماري رنج مي برد از ده روز پيش به علت سکته مغزي در بيمارستان ساسان تهران بستري شده بود. رضا سقایی، نام بلندی است که بسیاری از مردم ایران و جهان نام لر و موسیقی لری را با صدای وی میشناسند. سقایی در طول زندگی پربار هنری خود آثار ماندگاری چون «تفنگ»، «موتورچی» « قدم خیر» و … را به جامعه هنر و موسیقی مردم لر و ایران تقدیم کرد. فتح الله سقايي برادر آن مرحوم: به احتمال زياد مراسم تشييع روز سه شنبه از مقابل تالار وحدت خواهد بود.
رضا سقايي ، خواننده موسيقي لري و قطعات ماندگاري چون “دايه دايه وقت جنگه” صبح يکشنبه بر اثر نارسايي تنفسي در تهران درگذشت.
به گزارش مهر، رضا سقايي ،خواننده پيشکسوت موسيقي لري که سالها از بيماري رنج مي برد از ده روز پيش به علت سکته مغزي در بيمارستان ساسان تهران بستري شده بود.
سقايي متولد 1318 در خرم آباد بود و مدتي در کلاسهاي آواز اسماعيل مهرتاش به آموزش خوانندگي پرداخت.وي در اواخر جنگ تحميلي بر اثر اصابت ترکش بمب در ازنا مجروح شد و تا زمان مرگ درگير مصائب و عوارض اين اتفاق بود.
وي در طول زندگي هنري اش با هنرمنداني همچون علي اکبر شکارچي ، مجتبي مير زاده و فرج عليپور همکاري داشته و قطعات ماندگاري از وي برجاي مانده است؛او نخستين بار تصنيف “آن نگاه مست تو” را به زبان لري اجرا کرد؛همچنين در سال 86 ، ترانه “دايه دايه” با تنظيم مجتبي ميرزاده و با صداي سقايي جزو آثار فاخر و ماندگار يکصد سال اخير موسيقي ايران به ثبت رسيد.
فتح الله سقايي برادر آن مرحوم در باره تاريخ تشييع اين هنرمند گفت : در حال پيگيري امور خاکسپاري هستيم و به احتمال زياد مراسم تشييع روز سه شنبه از مقابل تالار وحدت خواهد بود.
وي افزود: پيکر آن مرحوم را پس از تشييع از مقابل تالار وحدت به خرم آباد منتقل و در آنجا به خاک مي سپاريم.
رضا سقایی در سال 1318 در محله ی قدیمی پشت بازار شهرستان خرم آباد متولد شد. در دهه ی 40 با ترانه های فولکلور موسیقی لری را با شکوهی بی نظیر به عرصه ی ملی کشاند.
توانایی حنجره استاد رضا سقایی در سال 56 با همراهی شادروان مجتبی میرزاده برای بازسازی هنرمندانه ی ترانه های«دالکه»، «تفنگ»، «زندگی»، «قدم خیر»، «دایه دایه»، «موتورچی» به اوج رسید و موسیقی لری در پهنه ایران معرفی و مشهور شد.
رضا سقایی اما در سال 57 به علت عمل لوزه ، حنجره طلایی اش را به خاطره ها سپرد اگر چه حضور نمادین و گاه بگاه او در مجامع هنری شوری زائد الوصف را در میان علاقمندان بی شمارش پدید می آورد. متاسفانه سقایی از ابتدای سال 87 به علت کسالت شدید بستری شده و پس از سکته ی مغزی در 19 اسفند سال گذشته در نهایت صبح امروز دار فانی را وداع گفت.
گزارش تصویری
حاج ماشالله مروجی مرد دیانت ، مردی که برای کوهدشتی ها نماد دین و دیانت بود به دیار باقی شتافت وو هم از میان ما و این دنیای فانی رفت گزارش تصویری تشیع و تدفین این عالم ربانی را برای شما می گدارم ببنید




اطلاعیه
نمایشگاه عكس امین آزادبخت با عنوان "طبیعت لرستان غزلی بی پایان" در نگارخانه میرملاس واقع در مجتمع فرهنگی هنری امید شهرستان کوهدشت برگزار میگردد.
زمان افتتاحيه نمايشگاه : روز یکشنبه 27 تیرماه ، ساعت 11 صبح
زمان بازدید:از روز یکشنبه ، 27 تير ماه به مدت یک هفته ، هر روز از ساعت 9 تا 19
مکان بازديد : کوهدشت ، میدان قدس ، پارک فدک ، مجتمع فرهنگی هنری امید
اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی کوهدشت ، نگارخانه میرملاس
بدون عنوان ..................................................................
ژاپن: به شدت مطالعه مي كند و براي تفريح، ربات مي سازد.
مصر: درس مي خواند و هر از گاهي عليه حسني مبارك، در و پنجره دانشگاهش را مي شكند.
هند: او پس از چند سال درس خواندن، عاشق دختر زيبايي مي شود و همزمان برادر دوقلويش را كه سال ها گم شده بود، پيدا مي كند؛ سپس ماجراهاي عاشقانه واكشني (ACTION) پيش مي آيد و سرانجام آن دو با هم عروسي مي كنند و همه چيز به خوبي و خوشي تمام مي شود.
عراق: مدام به تيرها و خمپاره هاي تروريست ها جاخالي مي دهد و در صورت زنده ماندن، درس مي خواند.
چين: درس مي خواند و در اوقات فراعت، مشابه يك مارك معروف خارجي را مي سازد و با يك دهم قيمت جنس اصلي مي فروشد.
گينه بيسائو: او منتظر است تا اولين دانشگاه كشورش افتتاح شود تا به همراه برو بچ هم قبيله اي درس بخواند.
كوبا: او چه دلش بخواهد و چه نخواهد، يك كمونيست است و بايد با سواد باشد و همين طور بايد براي طول عمر فيدل كاسترو و جزجگر گرفتن جميع روساي جمهوري آمريكا دعا كند.
پاكستان: او به شدت درس مي خواند تا در صورت كسب نمره ممتاز، به عضويت القاعده يا گروه طالبان دربيايد.
اوگاندا: درس مي خواند و در اوقات بيكاري بين كلاس، چند نفر از قبيله توتسي رامي كشد.
انگليس: نسل دانشجوي انگليسي، درحال انقراض است و احتمالاتا پايان دوره كواترناري، منقرض مي شود، ولي آخرين بازماندگان اين موجودات هم درس مي خوانند.
ايران: عاشق تخم مرغ است! سركلاس عمومي، چرت مي زند و سركلاس اختصاصي، جزوه مي نويسد! سياسي نيست، ولي سياسي ها را دوست دارد. معمولاليگ تمام كشورهاي بالارا دنبال مي كند! عاشق عبارت «خسته نباشيد» است؛ البته نيم ساعت مانده به آخر كلاس. هر روز دوپرس از غذاي دانشگاه را مي خورد و هر روز به غذاي دانشگاه بد و بيراه مي گويد! او سه سوته عاشق مي شود؛ اگر با اولي ازدواج كرد كه كرد والاسيكل عاشق شدن و فارغ شدن او بارها تكرار مي شود! جزء قشر فرهيخته جامعه محسوب مي شود؛ ولي هنوز دليل اين موضوع مشخص نشده كه چرا صاحب خانه ها جان به عزرائيل مي دهند اما اجاره منزل به دانشجو نه؟!
پ.ن1: باور کنید زیاد نمی نویسم فونت نوشته هام بزرگه واسه همین زیاد به نظر میاد. معلم نابینایان باید رعایت حال چشمای شما رو بکنه دیگه!
پ.ن 2: با تشکر از آقای یوسفی بابت این مطلب.
پ.ن3: باز هم ننوشتم! این یکی copy ،past بود.
چند اظهار نظر از کاربران در خصوص مطلب نامه یک دلسوز
باسلام ٬ در خصوص پست قبلی با عنوان نامه یک دلسوز چند کامنت از دوستان که برایم نوشته اند را می گذارم و از دوستانی که مایلند در این خصوص نظر بدهند در خواست دارم در قسمت نظرات و مطالب خود را بنویسند . باتشکر
به نظر من ایشان یک دلسوز نیست - بلکه یک دل آزار دل مزده است _ به نظر میرسد او آدم نفهمی است که منظوز شما را متوجه نشده است- منهم به نوشته شما اعتقاد کامل دارم که خطر این آدمها برای نظام بیشتر از اسرائیل است و من همیشه ناراحت این موضوع بوده ام که چرا باید اینگونه آدمهای کوته بین و کم عقل خود را حامیان سینه چاک نطام بدانند
منهم همچون دوست کوهدشتی بابت این مزخرفاتی که این بی فرهنگ نوشته استاز شما معذرت خواهی می کنم و امیدوارم همچنان به کار ارزشی خود ادامه بدهید
با تشکر صادق امرایی
مدتهاست با کوهدشت سیتی برای خودم حال و احوالی دارم و از مطالبش لذت می برم
آنجایی که باید راهکار بدهد راه را نشان می دهد و در زمانی دیگر فریاد می زند و اعتراض می کند و در بعضی مواقع دل می سوزاند و اشک همه را در می آورد و همه اینها ما را عاشق کوهدشت سیتی کرده است
راستش امروز که این مطلب رتا خواندم خیلی ناراحت شدم که چرا باید بعضی اینقدر بی فرهنگ و بی جنبه باشند که این همه تلاش را با الفاضی سخیف و بدور از انسانیت جواب دهند
راستش اگر من بودم به همان گونه به او جواب مبدادم و همان الفاظ را در مورد حودش کار می گرفتم - اما بدون تردید شخصیت فرهیختخ شما برخورد دیگذی را با این انسان متحجر پیشه کرده است و من بایت این صحه صدر به شما تبریک می گویم
در هر حال من هنوز هم با کوهدشت سیتی حال می کنم و امیدوارم همچنان برای کوهدشتی های داخل و خارج از کوهدشت مفید باشی
فضول کوهدشتی و پاسخ به لطف یک دوست
فضول کوهدشتی : ابتدا دوست دارم نامه ای که از سوی دوستی بقول خودش دلسوز برایم ارسال شده بخوانید تا در انتهای این مطلب توضیحی را برای شما بگذارم ٬ در بخشی از نامه به علت رعایت ادب بجای فحش های داده شده که بدتر از آنهایی است که با رنگ قرمز مشخص شده است نقطه چین گذاشته شده است .
براساس اصول 23-24و26 قانون اساسي شما آزادي بيان داری.پس آنقدر داد بزن آنقدر شربت سینه!!! را با نان بخور و نان را در نوشابه تلیت کن که جر بخوری!خب احمق گوساله تو بااین حرفت آبروی لر ها رو می بری نکنه آن .... با شما داره که عملشو از رو ی فقرمیدونی؟!درضمن کدام داروخانه شیشه ی دوا را مجانی میدهد؟!داروخونه که بقالی نیست که بخوادشربت رو خالی کنه شیشه شو بده با ...
دست بردار ازاین خریت ثابت کردن ها.ما امروز به کوری چشم حسودها بهترین دولت رو داریم...الحمدلله رب العالمین بگو و ناشکری بیجا نکن که این نشان از بی سوادی تو دارد...
درضمن اگرهمه حق صحبت دارند پس جنابعالی هم این نظر رانمایش بده و حذف نکن...
منتظرجوابت می مونم.
و اما توضیح من :
- در جایی خواندم اگر میخوای کسی را خراب کنی از او دفاع بد بکن ٬ این دوست ما دفاعش از دولت محترم که مورد تائید همه ماست به همین سبک است و من ایشان را نه بی سواد بلکه آدمی احساسی و تند مزاج می دانم که نه بر اساس عقل بلکه بر اساس همان احساس زود گذر حرفش را میزند و بدون تردید خام و بدور از تعقل !!! دولت محترم چند تا از این مدافعین بی خرد را داشته باشد دیگر نیازی به دشمن ندارد
- ایشان با سه عنوان احمق گوساله ٬ خر و بی سواد مرا خطاب کرده است ٬ هیچ اشکالی ندارد من ایشان را حلال می کنم چرا که اعتقاد دارم باید برای اصلاح فرهنگ باید از چنین آدمهای فحش را هم بجان خربد ٬ مصداق کامل متحجرین بی ...
- راستش مدتی بود به دلایلی وبلاگ نویسی را تعطیل کرده بودم ٬ چون کارهای مهمتری داشته و دارم ٬ اما به نظر میرسد برای اصلاح اینگونه افراد باید بیش از اینها به این امور پرداخته شود ٬ باید برای این قضیه وقت بیشتری بگذارم ٬ مشکل ما در لرستان هم همین است که فکر می کنم همه چیز بر وفق مراد است و شهر در امن و امان ٬ نه برادر من ماجرا خیلی بیشتر از اینهایی است که تو میدانی !!
سری به این لینک بزن نماینده شهرمان و کودکی فقیر
اما واکنش این دوست دلسوز ما به مطلب ذیل می تواند برای شما هم جالب باشد ٬ ضمن اینکه از هم دوستان در خواست دارم در این مورد خاص نظر خود را برایم ارسال دارند / با تشکر
مادری، در هفته تقریبا دو بار به داروخانه واقع در یک مرکز درمانی مراجعه می کرد و با اصرار بسیار زیاد، تقاضای دریافت رایگان شیشه شربت سینه برای فرزند بیمارش را می کرد ، چندین بار هم توانست دارو را تهیه کند اما تکرار ماجرا باعث مشکوک شدن دکتر داروخانه آن مرکز درمانی شد.
یک روز که آن مادر برای دریافت شربت سینه به داروخانه آمده بود، دیگر دکتر داروخانه به او شک کرد و این شک منجر شد تا خود دکتر شخصا به دنبال زن بی افتد (البته مخفیانه) ، دکتر همچنان به دنبال آن مادر بود تا نهایتا آن مادر وارد یک خانه قدیمی و فرسوده شد.
دکتر داروخانه از شدت کنجکاوی که داشت نتوانست جلوی خودش را بگیرد و از دیوار آن مادر بالا رفت(تا حدی که فقط داخل حیاط را ببیند)...
اشک در چشمان حلقه زد و با ناراحتی فراوان به داروخانه برگشت و ...
.
.
.
او دیده بود که آن مادر شربت سینه را با کمی نان به عنوان مربا به فرزندش می دهد
از وقتی که برای این مطلب گذاشتید تشکر می کنم ٬
از این دوست دلسوز نیز تشکرمی کنم بخاطر اینکه باعث شد بعد از مدتها ننوشتن بهانه ای برای نوشتن داشته باشم
نامه رسیده
|
برای خواندن پیامک لری (خرمآبادی و بختیاری) و لکی به وبلاگ زیر سری بزنید. | |||||
| وب سایت | |||||
وقتی که فقر همچنان ، دردناک ترین حکایت روزگار ما است!
یک روز که آن مادر برای دریافت شربت سینه به داروخانه آمده بود، دیگر دکتر داروخانه به او شک کرد و این شک منجر شد تا خود دکتر شخصا به دنبال زن بی افتد (البته مخفیانه) ، دکتر همچنان به دنبال آن مادر بود تا نهایتا آن مادر وارد یک خانه قدیمی و فرسوده شد.
دکتر داروخانه از شدت کنجکاوی که داشت نتوانست جلوی خودش را بگیرد و از دیوار آن مادر بالا رفت(تا حدی که فقط داخل حیاط را ببیند)...
اشک در چشمان حلقه زد و با ناراحتی فراوان به داروخانه برگشت و ...
.
.
.
او دیده بود که آن مادر شربت سینه را با کمی نان به عنوان مربا به فرزندش می دهد
دیروز به تاریخ پیوست.
نامه اي به كوهدشت
سلام کوهدشت عزیزم٬ کوهدشت غریب و همیشه تنهایم ، کوهدشت بن بستم ٬ سلام برزخم های کهنه ات، دردهای نگفته ات که هیچ وقت مجالی برای گفتن نداشتی ٬ سلام برمردمان دلتنگ و همیشه قانعت که با ۱۰ کیلو برنج و یه پنج کیلویی روغن سرنوشت خودشون رو می فروشن ... کوهدشت گلم حالت چطور است عزیزم ؟ ... چه می کنی... بامریضی هات چطوری؟ ... می دانم مثل همیشه می سازی و می سوزی.. گلو درد چرکینت چطوره ؟ ... هنوز هم تزریقات چی های ناشی بهت پنی سیلین می زنن؟ ... تنگی نفست چطوره گلم ؟ شنیدم داری تلاش می کنی آسم مزمنت رو درمان کنی... ؟
راستی هنوز دنبال دود و دمی یا نه؟! اعتیادت را چکار کردی؟ ... ادامه می دی یا درمان شدی؟... زبونم لال شنیدم مصرفت بیشتر شده ؟ با مرام می گن تازگی ها اکس خور شدی ٬ کراک هم که مصرف می کنی ؟ میدونی خیلی خطر ناکه؟ میگن اگه ادامه بدی کرم میزنه به همه جات ٬ باآرتروز گردنت چه می کنی؟... هنوز درددت می کنه ؟ احتمال میدم دیگه تاحالا باید دیسک کمرت هم عود کرده باشه...؟
بازخم معده چطوری؟... یادمه خیلی اذیتت می کرد ٬ یادته میگفتم اینقدر کم خوری نکن عاقبت زخم معده می گیری! ... این غذاها دیگه با معده ات سازگار نیست .
یادم میاد اون موقع ها بیکار بودی ٬ هنوز هم بیکاری درسته ؟ .. با بیعارای شهر چکار می کنی ؟ با نداری زمان بیکاری بچه هات چکار می کنی؟ ... الهی بمیرم ٬ شنیدم چند تا از بچه هات شام شب ندارن ٬ از درد بیکاری رفتن کرج ٬ یه جایی به اسم حصار ٬ اولش فکر کردم زندانه ٬ ولی بعد که رفتم و دیدم متوجه شدم دست کمی از زندان نداره ٬ ... سن و سالت هم که دیگه بالا رفته ٬ اگه تا حالا کاری گیر نیاوردی بعیده بقیه بذارن کاری گیرت بیاد... !
آه کوهدشت غریبم .... کوهدشت خوب من... می دونم زخم کم لطفی مسئولین غیر کوهدشتی هنوز رو تنته... دردمند همیشه گرفتارم... باوفای همیشه قانع و ماندگارم... تومستحق این همه بی مهری نبودی بخدا ... هزار بار بهت گفتم نذار این همه نسخه های مختلف جور وا جور برات بپیچند... گوش نکردی ٬ هر که رسید یه جور گرفتارت کرد ٬ آخه تو کدوم شهر سیم خار دار می کشن دور چمن بلوار ٬ اما برای تو کشیدن ٬ دیدی از همه اونایی که فقط ادعا داشتند کسی به دردت نخورد و فقط لاف بود و پرستیژ های بی خود اداری ...
کوهدشت من ... کوهدشت دردمند ٬ بیچاره و آرزومند من٬ حالا که به حرف من رسیدی به چند نکته خوب گوش بده اگه پسندیدی عمل کن و الا.... هر چه دیدی از چشم خودت دیدی ٬ بذار حداقل من حرفامو بزنم تا راحت بشم ٬ بخاطر اینکه خودم رو ببخشم
اول اینکه جوان ها و فرزندان لایق و شایسته ای داری٬ قدرشون رو ندونستی ٬ درسته تو به اون ها نرسیدی ٬ اونا رو دربدر و آواره شهرهای دیگه کردی که الحمدالله همه هم خوب رشد کردن ٬ اما اون ها هیچ وقت تو را فراموش نکردن و تنهات نمی ذارن... مثل همیشه کمکت می کنن روی پای خودت بایستی...
دوم اینکه قول بده دیگه داروی که هر آدم ( مدیر ) ناشی و بی سوادی برات تجویز می کنه نخوری ٬ شاید خیلی ها بخوان دارو خورت کنن.. نگران نباش برای همه دردات دوا پیدا میشه فقط ممکنه کمی طول بکشه اما انشاء الله خوب می شی... نگران نباش عزیزم ٬آخه چرا باید بشی طرح کاد مدیران بی تدبیر و بی ترکیب ٬ چرا باید یه عده ای مدیر فله ای صرف طرفداری از یه آدم که در انتخابات پیروز شده بر مستند حساس ترین ادارات جولان بدن ٬ نه علم مدیریت می دونن و نه سوادش رو دارن ٬ بخدا تو خیلی گناه داری کوهدشت من ٬ دلم برات میسوزه ٬
آخر اینکه عزیزم نگران بیکاری خودت و بچه هات نباش٬ می دونم تو کشور مقام اول رو داری ... اصلاْ بابت این مقام اولی که کسب کردی بهت تبریک نمی گم ٬ انشالله و با یاری خدا با همت همین بچه هات یه کار آبرومند پدر مادر دار برات پیدا می کنیم تا از این گرفتاری نجات پیدا کنی .
وحرف بعد از آخرم کوهدشت گلم ... ای کوهدشت خوب و مهربان من، خیلی ها شاید هنوز نمی دونن تو ۵۵۰ شهید از بهترین بچه ها تو تقدیم انقلاب کردی ٬ خیلی جانباز و آزاده داری که همه شون کلکسیون درد ند ٬ خیلی ها نمی دونن تو یه گردان داشتی به اسم محبین که چندین عملیات بزرگ رو انجام داده ٬ خیلی ها نمی دونن تو بیش از صد ها بار بمباران شدی ٬ تو تشیع جنازه های بزرگ رو بیاد داری ٬ آوارگی مردم رو زمان بمباران بیاد داری ٬ خیلی ها نمی دونن بچه های شیمیایی تو یکی یکی دارن ترکت می کنن و غریبانه می رن تا ابدیت .
کوهدشت عزیزم یه کمی هم به داشته هات فکر کن و مطمئن باش میتونی بهتر بشی... از بچه هات که در مهاجرت هستند دعوت کن ٬ نخبه های شهر رو شناسایی کن ٬ یه جلسه برای نخبه های شهر بذار ٬ ازشون بخوا بهت کمک کنن ٬ بهشون بگو دردت چیه ؟ حتماْ کمکت می کنند ٬ ٬هیچ وقت نا امید نباش... کوهدشت خوب من ... با همه مشکلات، دردها و گرفتاریهایت بازهم دوستت داریم و جان ناقبلمان را فدای ماندگاری نامت می کنیم ... شهرمن... کوهدشت عزیزم ... مامن و زادگاهم... دوستت دارم... دوستت دارم ... دوستت دارم ...
عذر خواهی
سلام ، این روزها بعلت مشغله های ریز و درشت شرمنده دوستانی هستم که لطف نموده به وبلاگ کوهدشت سیتی سر میزنن و مطلب تازه ای نمی بینند ٬ وقتی به آمار وبلاگ نگاه می اندازم این شرمندگی دو چندان می شود ، چه می شود کرد گرفتاری روزگار است و گریزی هم از آن نیست .
این مطلب را نوشتم تا بیش از این شرمسار دوستان با محبت نباشم ، در اولین فرصت بروز خواهم شد بر من ببخشائید
شاکه و منصور ( 1)
شاکه و مسور(۱)
در میان مردم لکستان (و شاید برخی جاهای دیگر که من نمی دانم) هرگاه دونفر چنان با هم دوست باشند که همیشه همراه و همدم هم باشند و از هم جدا نباشند آنها را شاکه و مسور می گویند و اما شاکه و مسور که بوده اند؟
روزی بود و روزگاری در زمانهای گذشته که سرزمین زاگرس همه با همدیگه آشنا بودند و اگه شاعری و سالکی و دلقکی بود مال همه بود اگه نان بلوطی بود و یا ترخینه ای همه باهم می خوردند حالا چه به زبان لکی یا کردی یا لری حرف می زدند فرقی نداشت دختر لر عروس لکها بود و مادر لک کردو لر خواهر زاده ی لک و کرد نوه لک بوداما بابا همیشه لک بودزاگرس هم همیشه سربلند.در این دیار باصفا و وفا روزی «شاکه» برای تهیه مایحتاج زندگی راهی شهر شد.شاکه مردی بود تهیدست و فقیر یا به قول خودمان «ژار»موی سرش ریخته بود و بی بهره از ثروت و مکنت.اما سر ی پر شور و دلی لبریز از احساس داشت در سخنوری توانا و در شاعری چیره بود.از مادر پیرسش خداحافظی نمود و و باکاروان راهی سفر شد.پس از طی سفری رنجبار کاروان به شهر می رسد و شب را در انجا بیتوته می کند هر کسی در جایی سکنا می گزیند اما شاکه ی تهیدست و بی کس جایی جز گوشه ی یک ایوان بزرگ و آباد را بر می گزیند و در آنجا با «هورَ»و «جل» الاغش خود را از گزند سرما می پوشاند.غافل از آنکه این عمارت خان منصور خان و فرمانروای این دیار است.
شب هنگام است که خان از ایوان بیرون می زند و به بیرون نظری می افکند همه جا را لایه ای از برف پوشانده است . خان که سخنوری چیره و ادیب بزرگ است با خود می گوید: شکرانه م پیت بو کس سر مزانو سپاسم به درگاهت ای آنکه هیچ کس از راز تو آگاه نیست
شاکه در گوشه ی ایوان این سخن را می شنود در حالیکه از سرما بر خود می پیچد به سخن می آید و می گوید:
سفید برگ له روی سرزمین شانو (ای آنکه بر تن سرزمین لباسی سپید پوشانده ای )
پاسی از شب گذشته دوباره خان منصور برای تنفسی به بیرون می رودبارانی در حال باریدن است باز زمزمه می کند:
شکرانه م پیت بو بوینای بان سر (ستایشت می کنم ای بینا و بصیری که بالاترو برتر از هر چیزی)
و شاکه نیز در جواب می گوید: حویرده گلالان آو گرتنه ی ور(جویبارانی کوچک لبریز از آب، جاری شده اند)
خان وقعی نمی نهد و به اندرون می رود و به خواب خوش فرو می رودسپیده دم است که از خواب بیدار می شود و به بیرون می رود آسمان صاف و همه جا یخ بسته و بلورین شده است و به قول ما ،لکها ،سایقه شده است .خان به سخن می آید و می گوید:
شکرانه م پیت بو سایقه بربر (ستایش مخصوص توست ای آنکه صاحب این انجماد و سرما هستی )
و شاکه با حالتی لرزان می گوید: سراو سرزمین کردیه نقره و زر
( ای آنکه سرچشمه ها و سرزمین را بسان نقره و طلا منجمد نموده ای(نقره استعاره از یخ و استعاره از بلور یخی که آفتاب بر آن تابیده و به رنگ زرد است )
خان منصور از این سخنوری و حاضر جوابی به وجد می آید و عنان بی تفاوتی فرو می گذارد و کسی را می فرستد تا این مرد را به اندرون دعوت کند.مدتی بعد شاکه به حضور می رسد و خویشتن را معرفی می کند و هدف از سفر ار می گوید . خان منصور یا خانه یا مسور از او می خواهد در کنارش بماند و با او هم نشین شود تا همه امکانات را در اختیارش بگذارد و تامینش کند اما شاکه ماجرای مادر پیر را بازگو می کند و چشم انتظاری برای بازگشت فرزند .
خان دستور می دهد انبانش را از کالای مورد نیاز پر کنند و هر چه می خواهد به او بدهند اما از او می خواهد مادرش را نیز همراه آورد و نزد خان برگردد . شاکه به دیار خود بر می گرد و احوال خود را برای مادر بازگو می کند و پس از راضی نمودن ماد ربه دیار خان بر می گردد و دوستی عمیق و همیشگی با خان را آغاز می کند.از آن روز به بعد دوستی اینها افسانه می شود و حتی لحظه ای از هم جدا نمی شوند و خاص و عام از دوستی اشان می گویند و تا کنون که در میان مردم لکستان و زاگرس نشینان هرگاه دو نفر بسیار با هم دوست باشند آنها را شاکه و مسور خطاب می کنند.
خان برای شاکه زن می گیرد و او را سرو سامان می دهد
اما سفری طولانی پیش می آید که این دو دوست بدور از خانواده به این مسافرت می روند. پس از چند ماه که آهنگ آمدن به خانه و دیار می کنند خان پیشنهاد می کند که پنهانی و در تاریکی شب به خانه برگردند و بطور ناشناس همسرانشان را آزمایش کنند تا به وفادراریشان پی ببرند....
ادامه دارد
منبع : فرشه لکستان
اینهم یه طنز کوچو لو
یه خانومی گربه ای داشت که هووی شوهرش شده بود. آقاهه برای اینکه از شر گربه راحت بشه، یه روز گربه رو میزنه زیر بغلش و 4 تا خیابون اونطرف تر ولش می کنه. وقتی خونه میرسه میبینه گربه هه از اون زودتر اومده خونه. این کارا رو چند بار دیگه تکرار می کنه، اما نتیجه ای نمیگیره. یک روز گربه رو بر میداره میذاره تو ماشین. بعد از گشتن از چند تا بلوار و پل و رودخانه و. . . خلاصه گربه رو پرت میکنه بیرون.
یک ساعت بعد، زنگ میزنه خونه. زنش گوشی رو برمیداره. مرده میپرسه: " اون گربه کره خر خونس؟" زنش می گه آره. مرده میگه گوشی رو بده بهش، من گم شدم!!!! راه رو نشونم بده چطور برگردم خونه !!!!!! ٌٌ









براساس اصول 23-24و26 قانون اساسي حق آزادي بيان دارم . پس بايد بنويسم. بایدحرفهایمان را بزنیم - لازم بشه داد هم میزنیم هرچند براي خيلي ها تلخ باشد ٬