مادری، در هفته تقریبا دو بار به داروخانه واقع در یک مرکز درمانی مراجعه می کرد و با اصرار بسیار زیاد، تقاضای دریافت رایگان شیشه شربت سینه برای فرزند بیمارش را می کرد ، چندین بار هم توانست دارو را تهیه کند اما تکرار ماجرا باعث مشکوک شدن دکتر داروخانه آن مرکز درمانی شد.
یک روز که آن مادر برای دریافت شربت سینه به داروخانه آمده بود، دیگر دکتر داروخانه به او شک کرد و این شک منجر شد تا خود دکتر شخصا به دنبال زن بی افتد (البته مخفیانه) ، دکتر همچنان به دنبال آن مادر بود تا نهایتا آن مادر وارد یک خانه قدیمی و فرسوده شد.
دکتر داروخانه از شدت کنجکاوی که داشت نتوانست جلوی خودش را بگیرد و از دیوار آن مادر بالا رفت(تا حدی که فقط داخل حیاط را ببیند)...
اشک در چشمان حلقه زد و با ناراحتی فراوان به داروخانه برگشت و ...

.

.

.

او دیده بود که آن مادر شربت سینه را با کمی نان به عنوان مربا به فرزندش می دهد