داستانک لیاقت

کوهدشت سیتی

يكي بود يكي نبود ، توي يك شهرپر از دود و دم و درد دروغ  دو تا دوست بودن که  بوی دوغ تازه می دادند اونا از یه ناکجا آباد وارد شهر شده بودند ، تقی به توقی خورد و دو فرد تازه به شهر رسیده صاحب میزی و زیر میزی و کت و کراواتی شدند ، يكيشون بالا نشین طبقه دوم یه عمارت دولتی و يكي هم پائين نشین  طبقه اول یه تجارتخانه با امتیاز رانت بالا ، الغرض  زمستان آمد و هوا سرد شد  آدمای قصه ما که هنوز بوی دوغ میداد تنشون یه چیز مهم یادشون رفته بود و اونم این بود  كه باباجون اينجا ناکجا آباد نيست !! مثلاً  شهره !! يك شهر که  آدماش شهری هستند و راه و روشی خاص برای زندگی دارن که باید اونا رو یاد گرفت تا بتونی باهاشون هم خونه بشی،  سرما همچنان بيدادميكرد دو دوست دوغی که از زور سرما فکراشون منجمد شده بود فكرشون كارنمي كرد نفت بود ، گازهم بود  اما شيلنگ بخاری گازیشون پاره شده بود و یه جاهایی باد میداد ، اونم چه بادی ، روم به دیوار بو دار هم بود ،خلاصه کنم بخاری بی استفاده بود و حکم دکور داشت  ، برای راه چاره  فکرهای مردان دوغی بکار افتاد چند روزی طول کشید ، بن بست عجیبی بود ،تا اینکه کله یکی از دوغی ها بوقی زد و راه حلی ایکوسانی به ذهنش خطور کرد ، ساعتی بعد، فکر مردک شماره یک اینگونه عملیاتی شد، تبر بی رحمانه بر صندلی های چوبی اداره متبوع مرد شماره یک که ریاست عالیه اش را بر عهده داشت  فرود  آمد و آنها را درب و داغون کرد، برای ایجاد گرما در سرما ، اعتراضکی شد ، گفت اداره خودم است و اختیارش را دارم  به کسی هم مربوط نیست ، آتيشي به پا شد كه نگو ونگو ،  ساعتی بعد ،چشمتان روز بدنبیند  كم كم  همه جا پرازدود و دم و درد و دروغ  شد آقايون دوغی که خواب تشریغ داشتند و گرمای مطبوع کاری کرده بود که هیچ بوقی بیدارشان نمی کرد در خواب  ناز بودند  ، در عالم خواب گمان می کردند در ناکجا آباد هستند و این گرمای مطبوع حرارت گاو مشدی حسن است که دارد میخواند حسنک کجایی ،  آتش به همه جا سرایت کرد و مردان دوغی همچنان در خواب ، همه جا سوخت و دیگر هیچ  ... به دروغ گزارشی تهیه شد که مسبب این حادثه دوغ بوده که در اثر آن ما را خواب ربود و این حادثه رخ داد ، بیچاره دوغ ، اما بوق هشیاری گفت : باید مردان دوغی از کار بر کنار شوند

وقتی مردان دوغی ازکار برکنار شدند گفتند : نظام قدر آدمهای کاردان و لایق را نمی داند