یک داستانک : شخصی در کنار ساحل دورافتاده­ای قدم می­زد. مردی را در فاصله دور می­بیند که مدام خم می­شود و چیزی را از روی زمین بر می­دارد و توی اقیانوس پرت می­کند. نزدیک­تر می­شود، می­بیند فردی بومی صدفهایی را که به ساحل می­افتد در آب می­اندازد. - صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می­خواهد بدانم چه می­کنی؟ - این صدفها را در داخل اقیانوس می­اندازم. مد دریا این صدف­ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد. - دوست من! حرف تو را می­فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی­توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی­بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی­کند؟ مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:

((برای این یکی اوضاع فرق کرد.)) !!!

بی تعارف ما کوهدشتی ها یه عادت بد داریم و اونم اینه که نمی خواهیم کمک حال کسی باشیم و به عبارت دیگر فقط خودمان را می بینیم و بس٬ اگر هر کدام از ما همچون این مرد کاری کوچک برای شهرمان انجام دهیم بدون تردید اوضاع فرق خواهد کرد و همه ما از اوضاع مناسب بوجود آمده لذت خواهیم برد  ، تردید نکنید