گفت: سینما نرفتی تازگیا؟

گفتم: نه بابا. تو بگو یه ربع وقت اضافه

گفت : عیب نداره بلاخره درست می شه

گفتم: آره پیر که شدیم یه عالمه وقت داریم

گفت:  خوشم نیومد

گفتم: مگه دروغ می گم. تو چیزی به ذهنت می رسه بگو

گفت: همه چیزو نمی شه گفت

راست می گفت. دویدن شانه به شانه شبانه توی پارک سر کوچه. دیدن یه فیلم حتی بی مزه.اصلا همین چایی خوردن با هم دیگه وقتی بدونی که چایی دوست نداره ولی برای کنار تو بودنه که چایی می خوره که گفتن نداره.

پ.ن: پشت باغ انار خانه ای است که ما صاحبش شده ایم = بعد از چهار ، پنج ماه گشتن و پیدا نکردن بلاخره یه خونه نقلی خریدیم.

http://dokhtarelor.blogfa.com/